دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 137 لایک
سحر


اطلاعات

سایر اطلاعات
سحر
23878 امتیاز
حرفه اي
0000/00/00

دنبال کنندگان

138 نفر

طرفداران

137 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

سحر
سحر
#السلام_علیڪ_یااباعبدالله
اے معطّر از #عطرِخدا یاحسین
اے هم قدَرے و هم قضا #یاحسین
تو نورِ یقینِ همہ ے دلهایے
مارا برسان بہ #ڪربلا یاحسین
#اللهم_الرزقنا_ڪربلا
#یا_ثارالله
#سلام_صبحتون_حسینی
[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
6 لایک:
سحر
سحر
نَ طُ #نميفهمي له شدنِ ليوان تو دستم و ريختنِ خون رو كفِ اتاق يعني چي وقتي عكساتونُ ميبينم:)
9 لایک:
سحر
سحر
خودکاری که نمی نویسد
فندکی که روشن نمی شود
و آدمی
که قدم میزند در تنهایی
تمام شده است!

[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
8 لایک:
سحر
سحر
+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم،سعی میکنم خلاصه بگم حرفامو که زیاد وقت نگیرم
_گوش میکنم
+راستش همه چیزبرمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!
من نقشه کشی میخوندم ودیوونه ی بازیگری،اونم ریاضی میخونداماجای معادله وعدد دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره!
سال اخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود،نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلو در مدرسه منتظرش بودم.
اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون.
حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور.
من از کنکور متنفرم خانوم دکتر،از تغییر مسیرای یهویی متنفرم.
به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول شیم، انتخابمونم شیراز بود.
من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد ورفت.
منم باید میرفتم سربازی،این دوری منو عاشق تر میکرد و اونو دلسردتر!حق داشت خب،اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم،آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم
7 لایک:
سحر
سحر
کی گفته منو تو با هم نیستیم؟
همین دیشب دستامو جلو همه گرفته بودی و میگفتی دوست دارم تازه میخواستی پیشونیمو ببوسی که آلارم گوشیم مزاحم شد
8 لایک:
سحر
سحر
نشستم رو نیمکت پارک و پاکت سیگارم رو در آوردم
که شروع کنم به کشیدن....
یه نخ دراوردم
گذاشتم رو لبم...
یه پیر مردی اومد کنارم نشست...
همین که اومدم سیگار رو روشن کنم،سیگار رو از رو لبم برداشت و انداخت زمین...
یه آهی کشید و سری تکون داد...
گفت:حیف جوونیت نیست داری سیگار میکشی؟؟
باز منه پیر مرد رو بگی، دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم...
باز منه پیرمرد رو بگی، دنیا تا میتونسته به من زده
باز من پیر مرد رو بگی دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم...
تو دیگه چرا جوون؟؟
تو که اول جوونیته...
تو دیگه چرا رفتی سمت اون سیگار لعنتی؟؟؟
گفتم: حاجی یه ده دقیقه صبر کن،میرسن
گفت:کی ؟؟؟ گفتم:اونجا رو میبینی،زیر اون درخت
یه روز پاتوق همیشگی مون بود
میاد با عشقش هر روز اونجا میشینه...
ده دقیقه گذشت...
طبق معمول اومدن زیر اون درخت نشستن...
گفتم: حاجی نگاه کن!!!! الان سبزه ها رو میکنه و میریزه سر عشقش و دلبری و کلی شیطنت میکنه...
همین کار رو کرد....
بغض کردم ....
گفتم حاجی نگاه کن الان سرش رو میزاره رو سینه عشقش،ولی صورتش رو به صورت عشقش نمیزنه،آخه پوستش حساسه زود زخم میشه...
همین کار رو کرد...
دیدم پیر مرد بغض کرد
8 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 23.20.236.61