دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 15 لایک
رضا

نمانده منی که باره اش ماند... [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
رضا
مرد
1360-10-01
وزن: 85 - قد: 183
شمالستان
ازاد
ادمي را ادميت لازم است.ادم باشيم
کاربر ايما
782 امتیاز

دنبال کنندگان

34 نفر

طرفداران

15 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما

کد QR شخصی

حرف دل رضا:
_
...
نالههه6694.jpg
فریاد
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 5
اخ ...
گرگ زخممم.jpg
فریاد
می وزد از سر امید نسیمی،

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

به ره اش

نارونی نیست.

چه بگویم ؟ سخنی نیست.
فریاد
پُشتِ درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پُر
به کج‌اندیشی
خاموش
نشسته‌ست.



بام‌ها
زیرِ فشارِ شب
کج،
کوچه
از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
خسته‌ست.
فریاد
چه بگویم؟ ــ سخنی نیست.
در همه خلوتِ این شهر، آوا
جز ز موشی که دَرانَد کفنی، نیست.
وندر این ظلمت‌جا
جز سیانوحه‌ی شومُرده زنی، نیست.
ور نسیمی جُنبد
به ره‌اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست…
فریاد
تا صبح باهاش حرف زدم...
گفتم من که براش میمردم؟
گفت نه! تو رای خودت می مردی.
گفتم من که برا دستیابیش با صدها نفر جنگیدم ... امیر . امین و سهراب . و . . .
گفت تو برای غرورت جنگیدی نه دستیابیش
گفتم اونموقع نت گسترده نبود... صد جا میدویدم برم یه نت پیدا کنم.
گفت اعتیادت شده بود نه دلتنگیت.
گفتم تو اتیش و گرما کیلومتر ها پیاده روی با شرجی و عرق و رنج..
گفت خب تو تنهایی شده بود برات یه بازی که تو غربیت بدوی ربطی به اون نداشت..
گفتم بابا با خیالش و داشتنش ارزوهامو پر دادم.. پروازو رها کردم
گفت اون شیطون بود خواست ردت کنه بازیت داد به اون ربطی نداره..
گفتم خب چرا الان اینجوری جلو چشام ..
گفت ببخشید شما؟؟؟
... و حرفی نموند.. خوابم برد...
فریاد
دیدگاه 2 دیدگاه لایک 6
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را
فریاد
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.198.103.13