دیجیتال ویترین
کانال ایماگرام
آفلاین 12 لایک
♡☜ Ali ☞♡

تنهـــــــــــــــام..........تَنهاییَم با هیــــچ کَــــس عَوَض نِمیکُنَم [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
♡☜ Ali ☞♡
Ali
1370-05-24
مرد - مجرد
اسلام
تهران - تهراטּ
وزن: 56 - قد: 185
میکشم
✪ Love,Life,Kiss And You ✪

دنبال کنندگان

468 نفر

طرفداران

12 نفر

دعوت شدگان توسط این کاربر

♡☜ Ali ☞♡ تا کنون 143 کاربر را به جامعه مجازی ایما دعوت کرده است و بابت آن 7150 امتیاز کسب کرده است.

شما هم میتوانید برای کمک در گسترش جامعه مجازی ایما از طریق ارسال دعوتنامه یا ارسال لینک دعوتنامه شخصی دوستانتان را به این سایت دعوت نمائید.

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

حرف دل ♡☜ Ali ☞♡:
_
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
ﯾـﮧ ﭘﺴﺮﺍﯾـღــﮯ ﻫﺴﺘﻦ ﮐــِ . . .

ﺻِבﺍﯼ ﺧَﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷﻮטּ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮטּ ﻣﯿﭙﯿﭽـﮧ . . .

ﺍَﺑﺮﻭﻫﺎﺷﻮﻥ ﻓﺎﺑﺮﯾکــــِ ﺧﻮבﺷﻮﻧـﮧ

ﻫَﻤﻮﻧﺎﯾـﮯ ﮐﻪ ﻧَـﮧ ﻟِﮑﺴﻮﺯ בﺍﺭטּ ﻧـﮧ ﮐَﻤَـﺮی ..!

ﺍﻣّﺎ ﻣَـــ❥ــــﺮﺍﻡ בﺍﺭטּ

ﭼِﺸﻤِﺸﻮטּ ﻫــــﻤـﮧ ﺟﺎ ﮐﺎﺭ ﻧِﻤﯽ ﮐﻨﻪ

בُﻧﺒﺎﻝ ﻣﻮﯼ ﺑِﻠﻮﻧﺪ ﻭ ﭼِﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﻧﯿﺴﺘטּ

ﭘﺴﺮﺍﯾـــ♥ـــﮯ ﮐـﮧ ﻣﻮﺯﯾﮑـ♪ـــ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟـﮯ ﺭﻭ ﺑِבﻭטּ ﻣﻌﻨﯽ ﮐَﺮבטּ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯿﮑﻨטּ

ﭘُــــﺰ ﻧِﻤﯿـــــــבטּ

ﭘﺎﺗﻮﻕ ﺷﻮטּ ﻣِﻬﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺷﯿﺸـﮧ ﻭ ﺍَﻧﻮﺍﻉ ﻣَﺸﺮﻭﺑـﮯ ﺟﺎﺕ ﻧﯿﺴتـــ

ﺁﺭﻩ ﺭﻓﯿقـــــ♡ــــــ . . . !

ﺍﻭﻧﺎﯾـﮯ ﮐﻪ ﺗﮑﯿـﮧ ﮐَﻼﻣِﺸﻮטּ ﻣَﻌﺮﻓﺘــــــﮧ

ﺑﯽ ﺭﯾﺎ، ﺑﺎ ﺧـــבﺍ ☝، ﻣِﻬـﺮﺑﻮטּ ﻭ ﺑﺎ ﻣَﺴﺌﻮﻟﯿﺘטּ

ﺁבﻡ ﻣﯿﺘــﻮﻧـﮧ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺗِﮑﯿـﮧ ﮐﻨـﮧ

ﮐِﻨﺎﺭﺷـﻮטּ ﺁﺭﺍﻣﺶ בﺍﺭﯼ

ﮐِﻨـﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷـﮯ ﯾﺎ ﻧَﺒﺎﺷـﮯ ﺣﻮﺍﺳِﺶ ﺑـﮧ ﺑﻘﯿـﮧ בُﺧﺘﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ

ﺁבﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣِﺜﻞ ﻫَـﻢ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨטּ

ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﭘﺴـــ❤ـــﺮﺍ ﺧﯿﻠـﮯ ﻣَـﺮבטּ ﺧﯿﻠـﮯ ﺗَﮑَ טּ، ﺧﯿﻠـﮯ ﺧﺎﺻّـ טּ . . .

ﺧﯿﻠـﮯ ﺷﻮﺧَטּ ﻭ ﺟﻨﮕﻮﻟﮑـ ﺑﺎﺯﯼ בﺭﻣﯿـﺎﺭטּ

ﻭَﻟـﮯ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺷﻮטּ ﻗَﻮﯾـﮧ

ﺁهــــ ﮐﻪ ﺑِﮑِﺸَטּ ﺧבﺍ בﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﻭﺍﺳَﺸﻮטּ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨـﮧ

[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
مردانگی آنجاست …
جایی که ..
پسر بچه ای هنگام بازی،
برای اینکه دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد ،
نقش فروشنده را بازی کرد.
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
{-100-}{-100-}{-100-}{-100-}هر کس صفحه ی 1و2 منو لایک کنه قول میدم تا صفحه 5 رو لایک بزنم!!!!!
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...{-7-}
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟{-7-}{-33-}{-18-}
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
faeze_tanha @

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .
♡☜ Ali ☞♡
♡☜ Ali ☞♡
زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود!!!!
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.204.130.94