دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 368 لایک
بابک babak

اکثر مطالب پست شده از گفته های خودمه [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
بابک babak
47412 امتیاز
کاربر ارزشمند
1396-01-12
مرد - مجرد
کارشناسی ارشد
وزن: 75 - قد: 175

دنبال کنندگان

508 نفر

طرفداران

368 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه کاربر ارزشمند

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

حرف دل بابک babak:
_
بابک babak
بابک babak
خودت را برای نگه داشتن هیچ فردی در

زندگیت عوض نکن تو خودت باش آن که

دلش به ماندن باشد می ماند
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
47 دیدگاه
· 12 لایک: و 2 نفر دیگر...
بابک babak
بابک babak
سربازان وارد روستائی شدند و به همه زنان تجاوز ڪردند به استثناء یک زن ڪه با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد
پس از برگشت سربازان به پادگانها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباسهای پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع میڪردند به جزء آن زن.. ، از خانه اش باعزت و افتخار در حالی خارج شد ڪه با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه میڪرد و گفت تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی ڪند بدون آنڪه بمیرم یا او را بڪشم
زنهای روستا به یڪدیگر نگاه ڪردند و تصمیم گرفتند اورا بڪشند تا مبادا با شرافتش بر آنها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید
بنابراین باحمله ای دست جمعی ، او را ڪشتند
شرافت را ڪشتند تا خفت و ننگ زنده بماند
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
5 دیدگاه
· 11 لایک: و 1 نفر دیگر...
بابک babak
بابک babak
پریشانان پری را می پرستند
گدایان گوهری را می پرستند...

خبر از دین مداحان ندارم
خطیبان منبری را می پرستند

سواران پرچمی را می ستایند
دلیران سنگری را می پرستند

چه می دانند اینان از شهیدان
ڪه خون و خنجری را می پرستند

خدا را عالمان و مفتیان هم
ڪتاب و دفتری را می پرستند

به بیت الله رفتم دیدم این قوم
به جای او دری را می پرستند

گناه از چشم و گوش بسته ماست
ڪه این ڪوران ڪری را می پرستند

صدای اعتراضی نیست اینجا
ابوذرها زری را می پرستند

خوشا آنان ڪه دور از این جماعت
خدای دیگری را می پرستند
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
دیدگاه
· 11 لایک: و 1 نفر دیگر...
بابک babak
بابک babak
به ما می گفتند
نباید پپسی بخوریدگناه دارد
وقتی به تهران آمدم
اولین ڪاری ڪه ڪردم
از یک دستفروشی یک پپسی گرفتم
درش تالاپ صدا ڪرد و باز شد
بعد خوردم دیدم ڪه
خیلی شیرین است
آن روز نتیجه گرفتم
ڪه گناه شیرین است
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
دیدگاه
· 12 لایک: و 2 نفر دیگر...
بابک babak
بابک babak
میگویند روزی امیرڪبیر ڪه از حیف و میل شدن سفره‌های دربار به تنگ آمده بود به ناصرالدین شاه پیشنهاد ڪرد ڪه برای یک روز آنچه رعیت میخورند میل ڪند ، شاه پرسید مگر رعیت ما چه میخورند ، امیر کبیر گفت ماست و خیار ... ناصرالدین شاه سرآشپز را صدا زد گفت ڪه برای ناهار فردایمان ماست و خیار درست ڪنید

سر آشپز دستور تهیه مواد زیر را به تدارک‌چی برای ماست خیار شاهی داد
ماست پر چرب اعلا
خیار قلمی ورامین
گردوی مغز سفید بانه
پیاز اعلای همدان
ڪشمش بدون ‌هسته
نان دو آتیشۀ خاش‌خاش
سبزی‌های بهاری اعلا و ...

ناصرالدین شاه بعد اینڪه یک شڪم سیر ماست و خیار خورد به امیرڪبیر گفت رعایای پدرسوخته چه غذاهایی میخورند ما بی‌خبریم ، اگر ڪسی از این همه نعمت رضایت نداشت فلڪش ڪنید
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
دیدگاه
· 10 لایک:
بابک babak
بابک babak
مردی به دهی سفر ڪرد …زنی ڪه مجذوب سخنان او شده بود از مرد خواست تا مهمان وی باشد. شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
ڪدخدای دهڪده هراسان خود را به آن شخص رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید ! مرد به ڪدخدا گفت : یڪی از دستانت را به من بده
ڪدخدا تعجب ڪرد و یڪی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه مرد گفت : حالا ڪف بزن
ڪدخدا بیشتر تعجب ڪرد و گفت: هیچ ڪس نمی‌تواند با یک دست ڪف بزند
مرد لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این ڪه مردان دهڪده نیز هرزه باشند
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
دیدگاه
· 12 لایک: و 2 نفر دیگر...
بابک babak
بابک babak
ناصرالدین شاه شیری داشت ڪه هر هفته یڪ گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند ڪه چه نشسته‌ای ڪه نگهبان شیر، یڪ ران گوسفند را می‌دزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت ڪردند و علاوه بر اینڪه هر دو ران را می‌دزدیدند، دل و جگر ش را هم می‌خوردند.
شاه خبردار شد و یڪی از درباری‌ها را فرستاد ڪه نگهبان آن دو باشد. این یڪی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت. پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد.»
جستجو ڪردند و دیدند ڪه این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند. ناچار هر سه را ڪنار گذاشت و گفت: «اشتباه ڪردم. یڪ نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود
امضا: هر چه هست خداست منو تو هم جزءای از این خداییم
12 دیدگاه
· 9 لایک:
صفحات: 3 4 5 6 7 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.80.87.62