دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 181 لایک
رضا

زندگی قانون باورها و لیاقتهاست، همیشه باور داشته باش که لایق بهترین هایی ... [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
رضا
مرد - مجرد
1366-07-27
اسلام
کارشناسی
نظام مهندسی
رفته ام
نمیکشم
SAMSUNG S5
عضو برتر
73576 امتیاز

دنبال کنندگان

517 نفر

طرفداران

181 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه کاربر ارزشمند عضو برتر

کد QR شخصی

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی

میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
دیدگاه 6 دیدگاه لایک 10
+1
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
دیدگاه 4 دیدگاه لایک 8
در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها....
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال..
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....
هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
دیدگاه 2 دیدگاه لایک 10
+1
همیشه همه اتفاقها همانی نیست که میخواهی!!
بعضی وقتها...
یک جورهایی میشود که نمیشود...
و یک جورهایی نمیشود که بشود!!
بعضی وقتها میخواهی بنویسی ولی موضوع انقدر زخمیت کرده که نانداری واژه را برداری و به کاغد بکوبی..
بعضی وقتها هم از بس موضوع رویه هوا است که نمیشود با سنگ هم رویه زمین نگهش داشت...!
خلاصه کلام
بعضی وقتها خیلی کم میشود انچه را که نمیشود ساخت...
ولی این "خیلی کم" غیر ممکن هم نیست!!
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم ...
شاید این است دلیل تنهایی ما!
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
مـرا با حقیقـت بیــازار اما هرگـز با دروغ آرامم نکــن!
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.90.185.120