دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 24 لایک
پویاااا


اطلاعات

سایر اطلاعات
پویاااا
مرد - متاهل
1366-11-08
خراسان جنوبی - فردوس
اسلام
کارشناسی ارشد
رفته ام
نمیکشم
کاردان
4855 امتیاز

دنبال کنندگان

23 نفر

طرفداران

24 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان

کد QR شخصی

ای کاش کسی بود ...

کسی !


نه ...

من محتاج تنی نیستم ...

دلم دستی را می خواهد !


می فهمی یعنی چه ؟

این همه تنهایی را می فهمی ؟


که دلت

یک دست می خواهد

نه یک آغـوش پنهانی


دستی که تو را بفشارد

در هیاهوی یک خیابان شلوغ

نه یک بوسه در بیشه ای خلوت


من

دلم رسوایی می خواهد

نه یک عشق پنهانی ...
من از "شما" گفتن تـــو بدم می آید



عزیزم !

مرا سرد خطاب نکن ؛



این پاییز می خواهم

تا افتادن آخرین برگ

با تو دیوانگی ها کنم ...
یادت هست گفتی :

مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی ... !



حالا که خواب هستم

می توانم دستان تـــو را

برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم ؟!



در خواب کجا برویم ؟

پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر ؟!



نترس !

درست است

که ذوق مرگ شده ام

اما زود نمی بوسمت !



زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم !



اصلاً آنقدر مهربان می شوم

که احساس امنیت کنی‌



اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی :

پس دستانت کو به روی سرم ؟!

...

پرتت کنم به آسمان ؟

جیغ بزنی ... یواش می ترسم گلم !



می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا ؟!



هدیه را کجا تقدیمت کنم ؟!

لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر ؟!



اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر ...



دارم کم کم

به داشتنت عادت می‌کنم ، عجیب !



کاش بیدار نشوم

کاش هیچ‌گاه بیدار نشوم ... !
دنیا به روی سینه ی من دست رد گذاشت
بر هرچـــه آرزو بـــه دلــــم بود سد گذاشت

مادر دوسیب چید به من داد و گفت:عشق

این را به پای هرکــه فرا می رسد گذاشت

من سیب زرد خاطـره را گــاز مـــی زدم

او سیب سرخ حادثه را در سبد گذاشت

قبل از تولدم به سه تا نقطه می رسید

امــا بـــه جـــای روز تولد عدد گذاشت

دنیا شنیده بود کـــه من شعـــر می شوم

ناچار روی سینه ی من دست رد گذاشت...
هربار که

تصمیم به پرهیز گرفته ام ؛



دستی مرا

به لب های شیرین تـــو

زنجیر کرده است



من می ترسم

از سرطانی که

در بوسیدن توست...
زن که باشی

نمی توانی انکار کنی

تشنه ی بوی تن مردت هستی


همیشه و هر لحظه دست خودت نیست


زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن

برای نگاههای مهربانانه

برای بوسه های آتشین


زن که باشی تمام تنت

طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد


زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام

پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی


زن که باشی

اما دست خودت نیست

اگر مردت طعم لب هایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را

با تمام وجودت دوست خواهی داشت

بی آنکه ذره ای کم بگذاری...
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 6
آنقدر در حسرت دوریِ تو نجوا کنم...


تا خدا گوید بیا این هم عزیز دردانه ات...!!!
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.80.96.153