دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 85 لایک
rouhan


اطلاعات

سایر اطلاعات
rouhan
حرفه اي
19682 امتیاز

دنبال کنندگان

76 نفر

طرفداران

85 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
ﺭﻭﺯی ﺟﻮاﻧکی اﺯ شیخی ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮای ﭘﻮﻝ

ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا می ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪی ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ؟

ﺷﻴﺦ ﻗﻮطی ﻛﺒریتی اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ

و ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮطی ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰی ﺩاشت

ﻻی ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ :

ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧﻢ !{-36-}
میگن که اين داستان حقيقي است و در شهرمشهد اتفاق افتاده است !!!

... يک مسافرکش کنار خيابان مردي با محاسن بلند را به عنوان مسافر سوار اتومبيل خود مي کند .

مسافر بي حرف کنار راننده مي نشيند .

کمي بالاتر يک خانم مسافر هم دست تکان مي دهد و سوار اتومبيل مي شود و در صندلي عقب جاي مي گيرد.

پس از طي مسافتي مرد مسافر از راننده سوال مي کند : منو مي شناسي ؟

راننده با تعجب مي گويد :نه شما ؟!

مسافر مي گويد : من عزرائيلم .

راننده مي خندد و رو مسافر ميگويد :شوخيتون گرفته ؟!

مسافر پس از طي مسافتي مجددا از راننده سوال مي کند : منو مي شناسي ؟

راننده با خنده جواب مي دهد : البته يه ادم سرکاري ...

مسافر مي گويد : نه جانم گفتم که ، من عزرائيلم .

راننده با شنيدن اين حرف بلند تر مي خندد .

خانم مسافر با حيرت نگاهي به راننده کرده مي پرسد : ببخشيد شما با کي حرف مي زنيد و مي خنديد؟!

راننده با شنيدن حرف خانم مسافر با وحشت اتومبيل را متوقف کرده ، پا به فرار مي گذارد !

آنوقت خانم و آقاي مسافر در حاليکه لبخند پيروزمندانه بر لب دارند اتومبيل مسافر کش عزيز ما را مي دزدند !!!{-48-}
دیدگاه 9 دیدگاه لایک 12
+3
خدا بده برکت روزی مقرره با همین 5 تا لایک خوبتون پست بعدی داستانو با هم میخونیم ... ایول ب همه تون
ی داستان ترسناک واقعی بگم نمیترسین؟ شجاع ها ج بدن...
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 11
+2
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.156.85.167