دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آنلاین 138 لایک
sami

ﻫـﺮﭼﻘـﺪﺭ ﺗـﻮ ﺟﺬﺍﺑـﻲ ﻣـﻦ ﺩﻭ ﺑـﺮﺍﺑـﺮﺵ ﻣﻐـﺮﻭﺭﻡ . . [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
sami
36627 امتیاز
عضو ويژه
1370-01-20
مرد
آذربایجان شرقی
وزن: 70 - قد: 178
میکشم
بارسلونا - ترکیه - N - تنهایی - و و و ...

دنبال کنندگان

159 نفر

طرفداران

138 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

sami
sami
هر آدمی خودش به بقیه اجازه میده که چی دربارش فکر کنن ٬ یادمون باشه که نذاریم کسی فکر کنه خر هستیم !
9 لایک:
sami
sami
بــــــــــــــــــعضی ها را دَر جوب بایــَد شــُست
تــا لــَجن ها هَمه خوشحــال شــَوند کــه
کــَـثیف تـــَر اَز خوُدشــان هَم هــَست . . .
9 لایک:
sami
sami
درد یـعـنـی...


مـرور مـسـیـج هـایـی کـه یـه روزی بـاورشـان داشـتـی...


و امـروز بـه دروغ بـودنـشـان...


ایـمـان آوردی...!!
sami
sami
هیچکس قدِ من داریوش را دوست ندارد...وقتی با هندزفری داریوش گوش می دهم؛اصلا راضی ام نمی کند؛کاری هم ندارم که ساعت چندِ نیمه شب است! باید داریوش بلند بخواند...باید داریوش َم داد بزند تا دلم غنج برود...تا هی چشم هایم خیس بشود و تند ُتند بغض کنم....باید داریوش بهم بگوید هرشبُ هرشب که "دل ِ من دیگـه خطــا نکُن ؛ بـا غریـبه هـا وَفا نکن..." تا مگر یاد بگیرم؛وفا نکنم...خطا نکنم... و هی با "شَب از مهتاب سَر میره ..." گفتنش گمان کنم؛ مـاه سر خورده از توی آسمان و افتاده توی ِ حیاط ِ خانه...افتاده توی ِ آغوش ِ من! ماه را که تنگ تر می گیرم در آغوشم؛هوا تاریک تر میشود...و " خدا از دست های تو به من نزدیک تر میشه"...حس کنم؛ خدایی که تا دیروز از رگ ِ گردن به من نزدیک تر بود؛حالا آمده نزدیک تر تا بغلم کند...و لالایی بخواند و به خیالم،که جهان قد ِ یک لالایی توی آغوشم جا شده...و یادم بندازد هی که " دُنیا فرامــوشــَم شـُده " و هی دلم بخواهــــَ ـد باز یکی باشد که بنشیند تمام ِ شب را؛ تصویر رویا؛گوش بدهد؛به یاد ِ من مثلا. و فکر کنم باورم نمی کند...حتی اگر باورش کنم ُ از همه تـوبـه کنم...
sami
sami
هروقت بین دوتا انتخاب مُردّد بودی،شیر یا خَط بنداز !

مهم نیست،شیر بیاد یا خط...مهم اینه که اون لحظه ای که سکه رو هواست،یه لحظه بفهمی دلت می خواد ، شیر بیاد یا خط ؟!
sami
sami
برايش پنج دقیقه ی طلایی عشق بازيُ توضيح ميدهم...فقط صداي نفس هايش مي آيد از پشت تلفن.ميدانم با دقّت گوش مي دهد..مي گويم اين پنج دقيقه ؛ لحظه اي ست كه كمي از خواب بيدار ميشوند زن و مرد...و هوا تاريك است ُ خورشيد هنوز در نيامده...مرد كمي هوشيار مي شود.دست مي اندازد دور شانه هاي زن..و محكم ميچسباندش به خودش..و زن سرش ميان سينه هاي مرد قرار مي گيرد...بعد نفس عميقي ميكشم..ُ مي گويم واسه ما كه هيچوقت پيش نمياد؛يعني عمرا بشه..شايدم بودي ُبودم؛حالا فقط يك شب قسمت شد...ديگر صداي نفس هايش را هم نميشنوم..سكوتِ مطلق...
9 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.80.93.19