دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 122 لایک
فرهان

چیزی براگفتن ندارم نه شکسپیرا نه رامبراند یه ادم معمولی [درباره من]

اطلاعات

سایر اطلاعات
فرهان
خوش تیپ
35116 امتیاز
عضو ويژه
0000-00-00
اسلام
- بندرعباس
کارشناسی
کارمند
وزن: 78 - قد: 175
معاف
نمیکشم
مخلص انسانیتم وبس شخص فرد گروه دین مذهب برام اصلا مهم نیست

دنبال کنندگان

182 نفر

طرفداران

122 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

حرف دل فرهان:
_
فرهان
فرهان
خوش گذشت
سپاسگزارم
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
8 لایک:
فرهان
فرهان
از طریق گوشی میشه فهمید از وای فایت کسی دیگه هم استفاده میکنه یانه؟
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
6 لایک:
فرهان
فرهان
کسی نیست؟
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
6 لایک:
فرهان
فرهان
سلام
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
6 لایک:
فرهان
فرهان
خیلی وقته نبودم کسی هم دلتنگم شده آیا؟
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
4 لایک:
فرهان
فرهان
پروردگارا در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم ارامش
به بیداریشان اسایش،به زندگیشان عافیت،به عشقشان ثبات،به مهرشان وفا
به عمرشان عزت،به رزقشان برکت،و به وجودشان صحت عطا بفرما
امین
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
4 لایک:
فرهان
فرهان
✨✨ بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌ ای به نام لبخند گردآوری کرده است. در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده‌ ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی
امضا: حکایت عجیبیست حکایت ما بنده ها خدا می بیند و می پوشد بنده نمی بیند و می خروشد
6 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.80.198.173