دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 148 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
29233 امتیاز
عضو ويژه
1367-02-23
زن - مجرد

دنبال کنندگان

167 نفر

طرفداران

148 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

soori
soori
می سرایم "تــــــــــو" و چشمان "تو" را
نه سپیدی...
نه غزل...

تویی آن شعر دل انگیز و بلند...
که پر از مثنوی بارانی...

منم آن شاعر بیدل...
ڪه فقط...
برق چشمان تو را می بیند...

سبک من عاشقی و قافیه ام دلتنگی ست...

منم آن مست و پریشان نگاهت...
ڪه دلم
"تو" و "احساس تو" را می خواهد.
8 لایک:
soori
soori
همیشه یک نفر
پشتِ شلوغی های خیالت هست
که مدام دوستت دارد ...
که مدام دلتنگِ توست ...
و تو ، مدام بی‌خبری !
6 لایک:
soori
soori
سلام تابستان !
فصلِ خوبِ خاطره انگیزِ من
نفسِ گرمِ تو را دوست دارم ،
بویِ فراغت می دهد ...
بادهایِ لطیف و ملایمِ بعد از ظهرت
مرا یادِ بازی و شیطنتِ کودکی ام می اندازد ...
یادِ روزهایی که آمدنت
پایانِ درس و مشغله ها بود ...
نامِ تو تداعیِ کوچه هایی شلوغ ،
و هیاهویِ کودکانِ بازیگوش است ...
تو هر چقدر هم که گرم و طاقت سوز باشی
من به حرمتِ لبخندِ کودکی ام
تو را دوست دارم ...
آغوشِ آرام و بی دغدغه ات
جان می دهد برای تفریح ،
برایِ سفر ،
برایِ فراموشی ... !
با این که تحملِ هوایِ گرمت سخت است ولی
نمی شود تو را دوست نداشت ،
تو بخشنده ترین فصلِ سالی ...
دستانت پر است از میوه هایِ آبدار و رنگارنگ ،
و خورشیدِ آسمانت بی وقفه می تابد
چیزی از بهشت ، کم نداری
به جز ابرهایی که بر سرِ این دل هایِ بیقرار
"باران" ببارد .....
soori
soori
دلم یک خانه ی قدیمی می خواهد ...
یک حال و هوایِ سنتی و اصیل ...
خانه ای با دری فیروزه ای ، حیاطی چند ضلعی و دیوارهایِ کاهگلی ،
با حوضی پر از ماهی هایِ قرمز و گل هایِ شمع دانی ،
پنجره هایِ چوبی و شیشه هایِ رنگ رنگی ...
خانه ای که کلون و هشتی و پنج دری و مطبخ داشته باشد ...
که وقتی دلم گرفت ، به تالارِ آینه اش بروم ،
میانِ آینه کاری های زیبایش بنشینم ... و حالِ دلم خوب شود ...
عصر هایِ تابستان ، تمامِ دلخوشی ام ؛
یک کاسه آبدوغ خیارِ خنک و نانِ خشک باشد ،
و شب هایِ زمستان ، تمامِ دلگرمی ام ؛
یک کرسی آتشیِ جانانه با یک سینی پر از آجیل و خشکبار !
صبح ها با شیطنت و صدایِ گنجشک ها بیدار شوم ،
به حیاطش بروم ،
و از عطرِ خاطره انگیزِ کاهگلش ،
جان بگیرم ...
من از حصارِ آهن و فولاد خسته ام ...
دلم خانه ای می خواهد ؛
که هر غروب ؛
رویِ تختِ قدیمیِ تویِ حیاط ،
روبروی حوض ، کنارِ باغچه ، بنشینم ،
چای بنوشم ،
و شعرهایِ زیبایِ فروغ را با شوقی بی وصف ؛
به روح و جانم ؛
تزریق کنم ...
soori
soori
برایِ من،
رویایی ترین تعطیلاتِ تابستان
بودن ، در سواحلِ
هیچ دریایی نیست...
میخواهم
فقط
خانه نشینِ
یکی از خانه هایِ
چهارخانهِ آغوشت باشم ...
10 لایک:
soori
soori
تو نَباشی
ماندن به چه دَردی می خورد؟
به کدام شَهر بروَم
که حضور غایِبت
ديوانه‌ام نکند ..
کدام موزه و پل و خیابان؟
گلِ قشنگم!
به کجایِ تنم دست بکشَم
که ردِ انگشتانَت بر آن نباشد؟
چه لباسی بِپوشم
که تو تَنم نکرده باشی؟
راستی
زیستَن چه بیهودِه است
بی تو ..!
10 لایک:
soori
soori
دلبرا !
چون می روی
دل می رود
جان می رود ...

گر نیایی بی گمان
از عشق ایمان می رود ...
10 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.80.93.19