دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 145 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
29070 امتیاز
عضو ويژه
1367-03-23
زن - مجرد

دنبال کنندگان

164 نفر

طرفداران

145 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

soori
soori
عجیب است که گاهی
رفتنِ یک نفر را برای چند لحظه تماشا می‌کنی ،
و بعد از آن ،
یک عمر از تمام آمدن‌ها بیزار می‌شوی ...!
انگار بعضی‌ها
آنقدر قدرت دارند که میتوانند با یک بار رفتنشان ،
تمام دنیا را در چمدانی با خودشان ببرند ...
8 لایک:
soori
soori
آدم ها ؛
موسیقی
فیلم
شعر نیستند
که نشنوید
نبینید
و نخوانید شان
به خیال اینکه بار دیگر
فرصت لذت بردن از آن قطعه را
خواهید داشت ..
بعضی ها را
در اولویت زندگی تان قرار دهید ؛
آن ها
یک بار می گویند دوستت دارم ،
در آغوش می گیرند و
دل می دهند ..
بی تفاوت نباشید ،
بعضی ها
تکرار نمی شوند ...
8 لایک:
soori
soori
بیشتر آدم‌ها ،
در نوعی بی خبری همیشگی زندگی می‌کنند !
آن‌ها همیشه امیدوارند ،
که چیزی اتفاق بیفتد و زندگیشان را دگرگون کند !
حادثه‌ای، برخوردهای اتفاقی، بلیت برنده بخت آزمایی، تغییر سیاست و حکومت !
آن‌ها هرگز ،
نمی‌دانند که همه چیز از خودشان آغاز می‌شود !
10 لایک:
soori
soori
آرام تر کمی؛
شاید این حوالی که
کنار هم اینهمه خوبید،
شاید این روز ها که غرقِ نگاه همید،
شاید اصلا این حوالی که
دست هایتان به هم گره خورده،
یک نفر دلش بی تابِ نبود کسی باشد!
اگر برای همید و کنار هم دلخوش ترینید،
اگر طعمِ دوست داشتنتان
شیرین ترین طعمِ دنیاست،
حواستان شش دانگ جمعِ هم باشد
اما کمی آرام تر فقط؛
شاید این حوالی کسی دلش
"کمی دوست داشتن خواست"
میانِ قرار های هر روزتان اما،
میان بی تابیتان برای هم اما
شاید کسی بی قرارِ کسی بود!
کسی شاید
بی تابِ جای خالی کسی بود!
کمی اگر میشود آرام تر قدر هم را بدانید!!
اینجا پُرند آدم هایی که
قدرِ حضورِ هم را ندانستند!
9 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_چهلم

مهرانم زد زیر خنده. گفت:
_"آره من ببوئم اونم از نوع ببو گلابی. راست میگی هیچ کس کاری رو که من کردم نمیکرد. الهه میخواست من مثل این آدمای جواد تازه به دوران رسیده‌ی بی‌عرضه برگردم بگم "اوا عزیزم کجا بودی تا حالا، من منتظرت بودم بیا بغلم عزیزم."
سوگند اگه یک صدم درصد هم شیطون تو جلد من میرفت الان من اینجا نبودم و الهه هم اون کار رو نمیکرد. اون موقع من به حرفش گوش میکردم و تو هم به من نمیگفتی ببو. میدونی میخوام یعنی با خدا حرف زدم. بهش گفتم:
_"خدایا جون منو بگیر یا پام برسه به ایران از همه‌ی دخترا انتقام میگیرم."
این حرفا رو جدی میگفت و خط و نشون میکشید. یه دفعه ته دلم خالی شد. ازش ترسیدم. یعنی واقعاً میخواست از همه انتقام بگیره؟ دلم میخواست همین جوری بمونه. بهش گفتم:
_"نه مهران تو خوبی. ببو هم نیستی من داشتم شوخی میکردم. خواهش میکنم
از این حرفا نزن. داری منو میترسونی."
ساکت شد. بعد با صدای آرومی گفت:
_"سوگند، ازم ترسیدی؟ من که با تو کاری ندارم. منظورم که به تو نبود."
_"میدونم مهران، ولی نمیخوام که به خاطر کار اشتباه یه دختر دیدت نسبت به همه بد بشه. خواهش میکنم خودت
7 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_نهم

رفتیم خونه ایمان اینا. اونا همش میرفتن بیرون. اما من ترجیح میدادم که توی خونه بمونم. تنهایی راحت‌تر بودم. تا این که یه بعدازظهر وقتی همه داشتن میرفتن بیرون خواهر کوچیکه الهه رو میگم گفت من نمیام میخوام بمونم خونه چه میدونم میخوام فلان سریالو نگاه کنم. اونام یکم اصرار کردن اما دیدن که نه واقعاً میخواد بمونه خونه. اونام گفتن باشه."
_"یعنی تو با اون موندین تو خونه؟ تنها؟"
مهران:"آره بابا. دفعه‌ی اول که نبود یعنی قبلا وقتی اونجا بودم یه دفعه ایمان اینا با کل خونوادش اومدن شمال خونه‌ی من. یه هفته موندن. این الهه امتحان داشت. بعد از یه هفته اومد. اونام میخواستن برگردن تهران. گفتن الهه یه هفته بمونه خونه‌ی من بعد از یه هفته که حال و هواش عوض شد بیاد تهران.
من گفتم: بله. الهه خانم تنها تو خونه‌ی من؟ گفتم: بفرمائید این کلید خونه. اینم یخچال پر. هر چی میخواید هست تو خونه. من با شما میام تهران. بهشون برخورد گفتن اگه تو راحت نیستی ما الهه رو نمیزاریم اینجا مجبوری گفتم باشه بمونه منم میمونم پیشش. اما صبح به صبح میرفتم بیرون و شبم به بهانه‌ی این که شرکت کار دارم یا شرکت میخوا
7 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_هشتم

_"یعنی چی این حرف که داری میزنی؟"
مهران:"ام.. نمیدونم."
_"یعنی چی تو غیر از این قضیه به چیز دیگه‌ای فکر نمیکنی؟"
مهران:"چرا فکر نباید بکنم؟ ببین خودت خواستی بگم."
میخواستم خفش کنم. داشتم منفجر میشدم. با یه صدای یکم بلندتر اما عصبانی و محکم گفتم:
_"یعنی چی؟ چرا تا یه چیزی میشه میگی میخوام برم پیش خونوادم؟ فکر کردی چیزی درست میشه؟"
مهران:"ام... بمونم اینجا که چی بشه؟"
_" نه بری اونجا که چی بشه؟"
مهران:" چی بشه؟ ببین اون کسایی که ادعا میکردن واسه من، خب، یعنی واقعاً..."
_"ببخشید اون کسایی که ادعا میکردن که
واسشون مهمی یعنی تو براشون مهمی، ببخشید نمیخوام توهین کرده باشم ولی فکر نمیکنم براشون اون قدرها هم مهم باشی. اون جور که باهات رفتار میکردن."
مهران یه پوزخند زد و گفت:
_"هه نمیدونی دیگه چی کار کردن."
_"آره تو هم که نمیگی."
خندید و گفت:
_"میگم بهت. یه کاری بکن."
_"چی؟"
مهران:"میام اونجا. اونجا که نه. از همین جا کل چیزایی که اتفاق افتاده خوب برات مینویسم."
_"برام مینویسی؟"
مهران:"آره"
_"خب"
مهران:"مینویسم که خودتم حق میدی. خب"
_"چه جوری مینویسی یعنی sms میکنی برام
8 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 23.20.236.61