دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 146 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
29121 امتیاز
عضو ويژه
1367-03-23
زن - مجرد

دنبال کنندگان

165 نفر

طرفداران

146 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_هفتم

آروم شد. بعد با یه حالتی گفت:
_"نه."
یه دفعه گفت:
_"رفتی دیدی اون آهنگی رو که بهت گفتم؟"
یادم اومد. منظورش رو فهمیدم. اون شبی که داشت میرفت. بهم گفت یه خواننده هست که شبیه منه. اگر خواستی قیافه‌ی منو تجسم کنی برو فلان آهنگو ببین. خوانندش شبیه منه. اون شب ندیدم. اما فرداش دیدم. قیافش جالب بود البته همچین تمیز و مرتب ابروهاشو ورداشته بود که من در تمام طول اهنگ فقط محو ابروهاش شده بودم. یه چیز دیگه فهمیدم. یارو قدش 1.70 و 1.75 بود اما مهران گفته بود که قدش 1.80، 1.85 میشه.
_"آره. دیدمش."
مهران: "خب قیافمو تصور کردی؟"
خواستم شوخی کنم:
_"پسره قدش کوتاه بود."
مهران: "خب قدش کوتاه بود. قیافشو گفتم، نگفتم تیپش."
_"آره آخه همش داشت ناله میکرد آهنگش غمگین بود. واسه همین زیاد قیافش معلوم نبود و توجه نکردم."
مهران: "فقط به قدش توجه کردی."
_"چرا به ابروهاشم که چقدر خوشگل برداشته بود..."
مهران: "ابروهاشو برداشته بود اون جوریه. ابروهای من که برنداشتم خوشگل تره."
_"آره خب"
مهران:"خب دیگه. خب داشتی میگفتی..."
داشتم میخندیدم .دوباره خودش گفت:
_"چی کار باید بکنم که کمکت کنم؟"
_"ن
9 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_ششم

خندم گرفت چه داستان جالبی درست کرده بود. ولی ای کاش بهش عمل میکردیم اما حیف. حیف که در حد یه داستان مونده بود.
_"ببخشید پس تقصیر من شد."
مهران:"که چی؟ نه بابا. خب دیگه خواستن توانستنه."
مهران:" به نظرت یه چیزی بگم؟"
_"بگو"
مهران:" نه میترسم ناراحت بشی."
_" بگو ناراحت نمیشم. قول میدم که ناراحت نشم."
مهران:" اون موقع که بهت گفتم فراموش کن چرا فراموش نکردی؟ تو مگه منو دیدی؟"
_"نه"
مهران:"خب ندیدی دیگه."
_"فکر نمیکنم این قدر..."
مهران:" این قدر چی؟"
_"نمیدونم شاید من با بقیه فرق دارم. شاید هر کس دیگه جای من بود این قدر بهش فکر نمیکرد. ولی من نمیتونستم بی‌تفاوت باشم."
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"چی؟"
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"فکرم چیه؟"
مهران:"فکرت اینه که مثلا اگه بخوای منو تنها بزاری مثلا من کاری دست خودم میدم."
خندم گرفته بود. چه فکر مسخره‌ای میکرد. دیونه هنوز نفهمیده بود دوسش دارم. فکر میکرد دارم ترحم میکنم بهش. احمق. حرصم گرفته بود. با لبخند بهش گفتم:
_"یعنی این قدر بچه‌ای؟"
مهران:"خب صبر کن. نه. بچه که بهش نمیگن. یا اینکه بخوای به یکی کمک کنی خب..."
_" به
9 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_پنجم

هنوز صدای ضبط شدش تو گوشیم هست. هروقت که دلم خیلی براش تنگ میشه میزارم گوش میکنم عین حرفای اون روزشو مینویسم.
بهم گفت که اون اول گفت دوستم داره. حیف که هیچ وقت نفهمید که چقدر این کلمه برام ارزش داشت. حیف که هیچ وقت نفهمید چقدر در حسرت این کلمش بودم. همیشه میگفت که از کارام باید بفهمی برام ارزش داری، برام مهمی، که دوست دارم. اما اون چرا نفهمید؟ چرا نفهمید که من یه دخترم، یه دختر حتی اگه از عشق کسی مطمئن باشه به این که از دهنش بشنوه که دوسش داره نیاز داره. یه زن حتی اگه بدونه شوهرش عاشقشه دلش میخواد که همیشه و هر روز بهش بگه که دوسش داره. اما اون نمیدونست. هیچ وقتم نفهمید که چقدر به این کلمش و اطمینانی که این کلمش بهم میداد نیاز داشتم. به اعتماد بنفسی که این کلمه بهم میداد نیاز داشتم. به این که بدونم براش مهمم نیاز داشتم اما هیچ وقت نفهمید. هیچ وقت. زنگ زد:
_"الو سلام خوبی؟"
مهران:" سلام نه. من همین جوری هستم. خب"
_"اگه نمیخوای بگی چی شده اشکالی نداره"
یه آه کشید که دلم آتیش گرفت.
مهران:" چی بگم؟ بگم که چی شده؟"
_"آره"
مهران:"که برگشتم؟ خب دلم تنگ شده ب
10 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_چهارم

دیگه از خواهش کردن خسته شده بودم. ولی باید میدونست که چرا بهش نگفتم نرو. یه بار وقتی میخواست بره تهران بهش گفتم دوست ندارم بری. ای کاش نمیرفتی. اما اون جوابی بهم نداد انگار که اصلا نشنیده. وقتی آخر حرفاش دوباره گفتم چرا باید فردا زود بری تهران فقط گفت با وکیلم قرار دارم باید هفت اونجا باشم. دیگه بهش نگفتم نره سفر چون فکر میکردم مثل اون بار یا جوابمو نمیده یا میگه به تو چه ربطی داره. من به خودم این اجازه رو نمیدادم که ازش بخوام نره اما با تمام وجودم فریاد میزدم مهران تنهام نزار. اما حیف که نفهمید و نشنید، هیچ وقت. نه اون شب نه شبای دیگه.
_" مهران اگه اون موقع بهت نگفتم نرو چون فکر میکردم این حق رو ندارم که ازت این خواهشو بکنم چون فکر میکردم برات ارزشی ندارم مثل الان."
مهران:" دلم خیلی گرفته. الان میخوام باهات صحبت کنم ولی این بغض لعنتی نمیزاره. میخوام گریه کنم اما اشکام باهام یار نیست.
دارم به وجود خدا شک میکنم. فکر میکنم وجود نداره. دلم میخواست الان مادرم پیشم بود. میرفتم تو آغوشش گریه میکردم. اینقدر که بمیرم. حتی پدرم نیست که دست روی سرم بکشه بگه آخه پ
9 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_سوم

هر کاری میکردم از ذهنم خارج نمیشد. جا خوش کرده بود. چند باری وقتی داشتم داداشمو صدا میکردم ناخوداگاه گفتم مهران. شانس آوردم که نفهمید.
روز سوم بعدازظهر تو اتاقم نشسته بودم و درس میخوندم، یکم فکر میکردم. مشغول بودم که دیدم برام sms اومده. گفتم حتماً بچه‌هان استرس امتحان گرفتتشون. رفتم سراغ گوشی. اما وقتی به شماره نگاه کردم نزدیک بود سکته کنم. مهران بود. خودش بود. باورم نمیشد. فکرشم نمیکردم sms بده.
_" سلام سوگند خوبی؟ من خیلی داغونم ای کاش که پیشم بودی. دارم از تنهایی دق میکنم. دارم از قولی که بهت دادم پشیمون میشم. میخوام بمیرم. بمیرم. آخه این چه سرنوشتیه که واسم رقم میخوره همه چیزو تحمل کردم. هر بلایی که سرم اومدو تحمل کردم اما تهمت هرگز، هرگز. فقط میخوام نباشم. دعا کن بتونم خودمو راحت کنم."
یعنی چی شده بود؟ مهران چی میگفت. هم خوشحال بودم هم ناراحت.
_" سلام خوبی عزیزم؟ مهران خواهش
میکنم تو به من قول دادی یعنی چی که میخوای خودتو بکشی؟ چی شده آخه؟ یکم تحمل کن. چند روز دیگه بر می‌گردی. لطفاً"
مهران:" من برگشتم."
چی؟ برگشته بود؟ کی؟ چرا؟ هنوز نرفته بو
7 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_دوم

مهسا: "سوگند ترو خدا گریه نکن. بگو چی شده آخه ؟ تو که هیچ وقت گریه نمیکردی؟ کسی طوریش شده؟ مامانت خوبه؟ بابات خوبه؟ جون به سر شدم دختر بگو چی شده؟"
_" مهسا، مهران رفت. رفت و شاید هیچ وقت برنگرده. موقع رفتن همچین حرف میزد که انگار امیدی نداشت برگرده. اگه اون بره و دیگه نیاد چی کار کنم؟ چه جوری فراموشش کنم؟ مهسا دلم میخواست میتونستم جلوشو بگیرم. اما چه جوری؟ دیشب گفت دوستم داره. اما کاش نمیگفت. اگه نمیدونستم شاید تحمل کردنش برام راحت‌تر بود. اگه فکر میکردم که احساسم یک طرفست شاید آروم‌تر بودم. اما حالا..."
فقط اشک میریختم. اونم بی صدا. اصلا برام مهم نبود که اینجا دانشگاست و یه وقت یکی میبینه و زشته. میخواستم خالی بشم. کار دیگه‌ای از دستم برنمیومد. مهسا همون جور بغلم کرده بود و حرف میزد تا شاید بتونه آرومم کنه. اما آرامش کجا بود؟ چند وقتی که ازم دور شده بود و پیداش نبود. یکم گریه کردم. بعد به خودم اومدم. مهران هم تنها
بود اما هیچ وقت به کسی نگفت. هیچ وقت گریه نکرد. پیش هیچ کس. هیچ کس اشکاشو ندید. منم نباید بزارم هیچ کس اشکامو ببینه. چون هیچ کس درک نمیکنه. هی
5 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_سی_و_یکم

یکم صبر کردم اما جوابمو نداد.
_" ناراحت نشو. دوست نداری نمیرم میخواستم تو این یک ماه تنها نباشن. میخوام دم سفر خوشحال باشی و بخندی. خیالت راحت باشه. ok؟"
اینارو میگفتم اما خودم داشتم زار میزدم و نمیتونستم آروم بشم.
_" نیازی نیست همه قبرها رو بگردی. آخه
نزدیک شهرن نه آرامگاه داخل شهر. ما داریم میریم داخل سالن. نمیدونم چرا پاهام داره میلرزه نمیتونم درست قدم بردارم احساس میکنم این سفر برگشتی نداره آخه هر وقت که دلم راضی نیست یک اتفاق بدی میفته.
میترسم."
میخواستم آرومش کنم. اما چه جوری. دلم داشت آتیش میگرفت جیگرم پاره پاره شده بود. غم تمام عالم تو دلم بود. مثل سیل از چشمام بیرون میومد. به یاد ندارم تو عمرم این جوری گریه کرده باشم. اونم برای کسی
که حتی ندیدمش. برای خودمم عجیب بود که چه زود این قدر برام مهم و با ارزش شده بود. نمیدونم چه جوری. یا چی کار باید میکردم. اصلا دست خودم نبود براش نوشتم:
_" نترس عزیزم من دعا میکنم. به امید خدا به سلامتی میری و بر میگردی. من منتظرتم."
نمیخواستم بهش بگم عزیزم اما دست خودم نبود. انگاری اونی که sms میداد
من نبو
5 لایک:
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.81.71.68