دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 149 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
زن - مجرد
1367-02-23
عضو ويژه
29257 امتیاز

دنبال کنندگان

168 نفر

طرفداران

149 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

#سوگند
#قسمت_سی_و_هشتم

_"یعنی چی این حرف که داری میزنی؟"
مهران:"ام.. نمیدونم."
_"یعنی چی تو غیر از این قضیه به چیز دیگه‌ای فکر نمیکنی؟"
مهران:"چرا فکر نباید بکنم؟ ببین خودت خواستی بگم."
میخواستم خفش کنم. داشتم منفجر میشدم. با یه صدای یکم بلندتر اما عصبانی و محکم گفتم:
_"یعنی چی؟ چرا تا یه چیزی میشه میگی میخوام برم پیش خونوادم؟ فکر کردی چیزی درست میشه؟"
مهران:"ام... بمونم اینجا که چی بشه؟"
_" نه بری اونجا که چی بشه؟"
مهران:" چی بشه؟ ببین اون کسایی که ادعا میکردن واسه من، خب، یعنی واقعاً..."
_"ببخشید اون کسایی که ادعا میکردن که
واسشون مهمی یعنی تو براشون مهمی، ببخشید نمیخوام توهین کرده باشم ولی فکر نمیکنم براشون اون قدرها هم مهم باشی. اون جور که باهات رفتار میکردن."
مهران یه پوزخند زد و گفت:
_"هه نمیدونی دیگه چی کار کردن."
_"آره تو هم که نمیگی."
خندید و گفت:
_"میگم بهت. یه کاری بکن."
_"چی؟"
مهران:"میام اونجا. اونجا که نه. از همین جا کل چیزایی که اتفاق افتاده خوب برات مینویسم."
_"برام مینویسی؟"
مهران:"آره"
_"خب"
مهران:"مینویسم که خودتم حق میدی. خب"
_"چه جوری مینویسی یعنی sms میکنی برام
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 8
#سوگند
#قسمت_سی_و_هفتم

آروم شد. بعد با یه حالتی گفت:
_"نه."
یه دفعه گفت:
_"رفتی دیدی اون آهنگی رو که بهت گفتم؟"
یادم اومد. منظورش رو فهمیدم. اون شبی که داشت میرفت. بهم گفت یه خواننده هست که شبیه منه. اگر خواستی قیافه‌ی منو تجسم کنی برو فلان آهنگو ببین. خوانندش شبیه منه. اون شب ندیدم. اما فرداش دیدم. قیافش جالب بود البته همچین تمیز و مرتب ابروهاشو ورداشته بود که من در تمام طول اهنگ فقط محو ابروهاش شده بودم. یه چیز دیگه فهمیدم. یارو قدش 1.70 و 1.75 بود اما مهران گفته بود که قدش 1.80، 1.85 میشه.
_"آره. دیدمش."
مهران: "خب قیافمو تصور کردی؟"
خواستم شوخی کنم:
_"پسره قدش کوتاه بود."
مهران: "خب قدش کوتاه بود. قیافشو گفتم، نگفتم تیپش."
_"آره آخه همش داشت ناله میکرد آهنگش غمگین بود. واسه همین زیاد قیافش معلوم نبود و توجه نکردم."
مهران: "فقط به قدش توجه کردی."
_"چرا به ابروهاشم که چقدر خوشگل برداشته بود..."
مهران: "ابروهاشو برداشته بود اون جوریه. ابروهای من که برنداشتم خوشگل تره."
_"آره خب"
مهران:"خب دیگه. خب داشتی میگفتی..."
داشتم میخندیدم .دوباره خودش گفت:
_"چی کار باید بکنم که کمکت کنم؟"
_"ن
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 9
#سوگند
#قسمت_سی_و_ششم

خندم گرفت چه داستان جالبی درست کرده بود. ولی ای کاش بهش عمل میکردیم اما حیف. حیف که در حد یه داستان مونده بود.
_"ببخشید پس تقصیر من شد."
مهران:"که چی؟ نه بابا. خب دیگه خواستن توانستنه."
مهران:" به نظرت یه چیزی بگم؟"
_"بگو"
مهران:" نه میترسم ناراحت بشی."
_" بگو ناراحت نمیشم. قول میدم که ناراحت نشم."
مهران:" اون موقع که بهت گفتم فراموش کن چرا فراموش نکردی؟ تو مگه منو دیدی؟"
_"نه"
مهران:"خب ندیدی دیگه."
_"فکر نمیکنم این قدر..."
مهران:" این قدر چی؟"
_"نمیدونم شاید من با بقیه فرق دارم. شاید هر کس دیگه جای من بود این قدر بهش فکر نمیکرد. ولی من نمیتونستم بی‌تفاوت باشم."
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"چی؟"
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"فکرم چیه؟"
مهران:"فکرت اینه که مثلا اگه بخوای منو تنها بزاری مثلا من کاری دست خودم میدم."
خندم گرفته بود. چه فکر مسخره‌ای میکرد. دیونه هنوز نفهمیده بود دوسش دارم. فکر میکرد دارم ترحم میکنم بهش. احمق. حرصم گرفته بود. با لبخند بهش گفتم:
_"یعنی این قدر بچه‌ای؟"
مهران:"خب صبر کن. نه. بچه که بهش نمیگن. یا اینکه بخوای به یکی کمک کنی خب..."
_" به
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 9
soori
soori
1397/01/22 - 16:08 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی_و_پنجم

هنوز صدای ضبط شدش تو گوشیم هست. هروقت که دلم خیلی براش تنگ میشه میزارم گوش میکنم عین حرفای اون روزشو مینویسم.
بهم گفت که اون اول گفت دوستم داره. حیف که هیچ وقت نفهمید که چقدر این کلمه برام ارزش داشت. حیف که هیچ وقت نفهمید چقدر در حسرت این کلمش بودم. همیشه میگفت که از کارام باید بفهمی برام ارزش داری، برام مهمی، که دوست دارم. اما اون چرا نفهمید؟ چرا نفهمید که من یه دخترم، یه دختر حتی اگه از عشق کسی مطمئن باشه به این که از دهنش بشنوه که دوسش داره نیاز داره. یه زن حتی اگه بدونه شوهرش عاشقشه دلش میخواد که همیشه و هر روز بهش بگه که دوسش داره. اما اون نمیدونست. هیچ وقتم نفهمید که چقدر به این کلمش و اطمینانی که این کلمش بهم میداد نیاز داشتم. به اعتماد بنفسی که این کلمه بهم میداد نیاز داشتم. به این که بدونم براش مهمم نیاز داشتم اما هیچ وقت نفهمید. هیچ وقت. زنگ زد:
_"الو سلام خوبی؟"
مهران:" سلام نه. من همین جوری هستم. خب"
_"اگه نمیخوای بگی چی شده اشکالی نداره"
یه آه کشید که دلم آتیش گرفت.
مهران:" چی بگم؟ بگم که چی شده؟"
_"آره"
مهران:"که برگشتم؟ خب دلم تنگ شده ب
دیدگاه 5 دیدگاه لایک 10
+1
soori
soori
1397/01/22 - 16:06 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی_و_چهارم

دیگه از خواهش کردن خسته شده بودم. ولی باید میدونست که چرا بهش نگفتم نرو. یه بار وقتی میخواست بره تهران بهش گفتم دوست ندارم بری. ای کاش نمیرفتی. اما اون جوابی بهم نداد انگار که اصلا نشنیده. وقتی آخر حرفاش دوباره گفتم چرا باید فردا زود بری تهران فقط گفت با وکیلم قرار دارم باید هفت اونجا باشم. دیگه بهش نگفتم نره سفر چون فکر میکردم مثل اون بار یا جوابمو نمیده یا میگه به تو چه ربطی داره. من به خودم این اجازه رو نمیدادم که ازش بخوام نره اما با تمام وجودم فریاد میزدم مهران تنهام نزار. اما حیف که نفهمید و نشنید، هیچ وقت. نه اون شب نه شبای دیگه.
_" مهران اگه اون موقع بهت نگفتم نرو چون فکر میکردم این حق رو ندارم که ازت این خواهشو بکنم چون فکر میکردم برات ارزشی ندارم مثل الان."
مهران:" دلم خیلی گرفته. الان میخوام باهات صحبت کنم ولی این بغض لعنتی نمیزاره. میخوام گریه کنم اما اشکام باهام یار نیست.
دارم به وجود خدا شک میکنم. فکر میکنم وجود نداره. دلم میخواست الان مادرم پیشم بود. میرفتم تو آغوشش گریه میکردم. اینقدر که بمیرم. حتی پدرم نیست که دست روی سرم بکشه بگه آخه پ
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 9
soori
soori
1397/01/22 - 16:04 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی_و_سوم

هر کاری میکردم از ذهنم خارج نمیشد. جا خوش کرده بود. چند باری وقتی داشتم داداشمو صدا میکردم ناخوداگاه گفتم مهران. شانس آوردم که نفهمید.
روز سوم بعدازظهر تو اتاقم نشسته بودم و درس میخوندم، یکم فکر میکردم. مشغول بودم که دیدم برام sms اومده. گفتم حتماً بچه‌هان استرس امتحان گرفتتشون. رفتم سراغ گوشی. اما وقتی به شماره نگاه کردم نزدیک بود سکته کنم. مهران بود. خودش بود. باورم نمیشد. فکرشم نمیکردم sms بده.
_" سلام سوگند خوبی؟ من خیلی داغونم ای کاش که پیشم بودی. دارم از تنهایی دق میکنم. دارم از قولی که بهت دادم پشیمون میشم. میخوام بمیرم. بمیرم. آخه این چه سرنوشتیه که واسم رقم میخوره همه چیزو تحمل کردم. هر بلایی که سرم اومدو تحمل کردم اما تهمت هرگز، هرگز. فقط میخوام نباشم. دعا کن بتونم خودمو راحت کنم."
یعنی چی شده بود؟ مهران چی میگفت. هم خوشحال بودم هم ناراحت.
_" سلام خوبی عزیزم؟ مهران خواهش
میکنم تو به من قول دادی یعنی چی که میخوای خودتو بکشی؟ چی شده آخه؟ یکم تحمل کن. چند روز دیگه بر می‌گردی. لطفاً"
مهران:" من برگشتم."
چی؟ برگشته بود؟ کی؟ چرا؟ هنوز نرفته بو
دیدگاه 4 دیدگاه لایک 7
soori
soori
1397/01/22 - 16:03 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی_و_دوم

مهسا: "سوگند ترو خدا گریه نکن. بگو چی شده آخه ؟ تو که هیچ وقت گریه نمیکردی؟ کسی طوریش شده؟ مامانت خوبه؟ بابات خوبه؟ جون به سر شدم دختر بگو چی شده؟"
_" مهسا، مهران رفت. رفت و شاید هیچ وقت برنگرده. موقع رفتن همچین حرف میزد که انگار امیدی نداشت برگرده. اگه اون بره و دیگه نیاد چی کار کنم؟ چه جوری فراموشش کنم؟ مهسا دلم میخواست میتونستم جلوشو بگیرم. اما چه جوری؟ دیشب گفت دوستم داره. اما کاش نمیگفت. اگه نمیدونستم شاید تحمل کردنش برام راحت‌تر بود. اگه فکر میکردم که احساسم یک طرفست شاید آروم‌تر بودم. اما حالا..."
فقط اشک میریختم. اونم بی صدا. اصلا برام مهم نبود که اینجا دانشگاست و یه وقت یکی میبینه و زشته. میخواستم خالی بشم. کار دیگه‌ای از دستم برنمیومد. مهسا همون جور بغلم کرده بود و حرف میزد تا شاید بتونه آرومم کنه. اما آرامش کجا بود؟ چند وقتی که ازم دور شده بود و پیداش نبود. یکم گریه کردم. بعد به خودم اومدم. مهران هم تنها
بود اما هیچ وقت به کسی نگفت. هیچ وقت گریه نکرد. پیش هیچ کس. هیچ کس اشکاشو ندید. منم نباید بزارم هیچ کس اشکامو ببینه. چون هیچ کس درک نمیکنه. هی
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 5
صفحات: 1 2 3 4 5 آخرین صفحه
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.198.103.13