دیجیتال ویترین اشتراک VIP
آفلاین 149 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
زن - مجرد
1367-02-23
عضو ويژه
29257 امتیاز

دنبال کنندگان

168 نفر

طرفداران

149 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

soori
soori
1397/01/22 - 16:01 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی_و_یکم

یکم صبر کردم اما جوابمو نداد.
_" ناراحت نشو. دوست نداری نمیرم میخواستم تو این یک ماه تنها نباشن. میخوام دم سفر خوشحال باشی و بخندی. خیالت راحت باشه. ok؟"
اینارو میگفتم اما خودم داشتم زار میزدم و نمیتونستم آروم بشم.
_" نیازی نیست همه قبرها رو بگردی. آخه
نزدیک شهرن نه آرامگاه داخل شهر. ما داریم میریم داخل سالن. نمیدونم چرا پاهام داره میلرزه نمیتونم درست قدم بردارم احساس میکنم این سفر برگشتی نداره آخه هر وقت که دلم راضی نیست یک اتفاق بدی میفته.
میترسم."
میخواستم آرومش کنم. اما چه جوری. دلم داشت آتیش میگرفت جیگرم پاره پاره شده بود. غم تمام عالم تو دلم بود. مثل سیل از چشمام بیرون میومد. به یاد ندارم تو عمرم این جوری گریه کرده باشم. اونم برای کسی
که حتی ندیدمش. برای خودمم عجیب بود که چه زود این قدر برام مهم و با ارزش شده بود. نمیدونم چه جوری. یا چی کار باید میکردم. اصلا دست خودم نبود براش نوشتم:
_" نترس عزیزم من دعا میکنم. به امید خدا به سلامتی میری و بر میگردی. من منتظرتم."
نمیخواستم بهش بگم عزیزم اما دست خودم نبود. انگاری اونی که sms میداد
من نبو
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 5
soori
soori
1397/01/14 - 13:42 توسط موبایل
خوبه ی نظر خواهی کردمااا بابا ی جوابی میدادید حداقل مثلا لایک خالی ک چی:(
soori
soori
1397/01/14 - 13:15 توسط موبایل
نظرتون درمورد این جمله چیه؟؟؟


حواست باشه 
وقتے ڪسی بهت میگه نمیخوام ڪسی از دوستیمون باخبر باشه 
یعنے اینڪه 
تو اینقد واسم ڪوچیڪی 
ڪه دوس ندارم 
موقعیت های بزرگترمو از دست بدم.
دیدگاه 14 دیدگاه لایک 10
+1
soori
soori
1397/01/14 - 10:52 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_سی‌ام

آدم به قیافه عادت میکنه اما این صدا و شخصیته که همیشه تو ذهن آدم باقی میمونه. نمیدونم چرا اینقدر زود حرفاشو باور کردم. چرا فکر میکردم اگه بره دیگه برنمیگرده. بهش گفته بودم:
_"مهران فکر میکنم دلم برات تنگ بشه."
گفت:
_"فکر نکن مطمئن باش."
از کجا اینقدر مطمئن بود؟ یعنی خودش فهمیده بود که برام مهم شده و همش تو ذهنمه. نمیدونم. فردا امتحان داشتم اما هیچی نخونده بودم. اصلا هم نمیتونستم بخونم تو مغزم نمیرفت. همه‌ی حواسم پیش مهران بود. ازش خواستم اگه میشه قبل از پروازش یهsms بهم بده تا من بدونم که داره میره.
دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. فکرم مشغول بود. اعصابم خورد شده بود. تابلو ناراحت بودم. گفتم بهتره بخوابم تا یکم آروم بشم. میدونستم که بخوابم فردا صبح بیدار میشم وقتی که مهران رفته. چشمامو بستم. یه ساعتی طول کشید تا خوابم برد. اما چه خواب آشفته‌ای. ساعت 1:15 بود که با صدای sms از خواب بیدار شدم. مهران بود.
دو کلمه گفته بود.
_"خوابیدی سوگند؟"
_" سلام خوبی؟ واسه تو بیدارم. تو خوابت نمیومد مگه؟"
مهران گفته بود که خستست. فکر کرده بودم که تا الان خوابیده باشه. اما
دیدگاه 6 دیدگاه لایک 6
soori
soori
1397/01/14 - 10:51 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_بیست_و_نهم

_"تو با گوشیت چی کار میکنی که موجود نمیباشی آخه من نمیتونم بگیرمت."
_" آقای مهران میشه گوشیت رو درست کنی؟ لطفاً که دسترسی بهتون امکان پذیر باشه. من هنوز دارم از فضولی میمیرم. میشه صدای دوستانتونو بشنوم. لطفاً."
_" هنوز نرفتی داری منو فراموش میکنی و جواب smsهامو نمیدی. مطمئن نیستم بعد یه ماه اصلا یادت باشم. جای بسی شگفتیه که تو خاطرت بمونم."
این چند تا sms و پشت سر هم در عوض پنج دقیقه فرستادم. دو دقیقه از sms آخرم گذشته بود که دیدم زنگ زد.
سلام و علیک کردیمو گفتم:
_"چه عجب شما گوشیتونو یه نگاه کردید. واقعاً که این جوری قول دادی که فراموشم
نکنی؟"
_" تو راه بودم. نتونستم جوابتو بدم. ایمانم تنها اومده داریم میریم دنبال عتیقه‌ها."
دهنم باز مونده بود گفتم:
_"مهران، بی‌ادب جلوی داداشه به خواهراش میگی عتیقه؟"
_" بابا ایمانم خودش میدونه که اونا عتیقن. مشکلی نیست."
یکم با هم حرف زدیم بعد به ایمان گفت یه جا نگه داره تا از یه مغازه یه چیزی بخره. ایمان نگه داشت.
پیاده شد و گفت:
_"ببخشید. این ایمان یکم فضوله نمیخواستم جلوش حرف بزنم. خب شاید این آخ
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 5
soori
soori
1397/01/14 - 10:49 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_بیست_و_هشتم

_" برو بابا اصلا خوشم نمیاد ازشون عتیقه‌ها. 19,21,24 و 26 سالشونه اسماشونم المیرا، الیزا، الهه، آلاله هست. کوچیکا قیافشون بهتر از بقیست یعنی خوشگلن الهه و آلاله رو میگم. دلم نمیخواد با این عتیقه‌ها برم."
تو دلم خیلی خوشحال شدم که به اینا میگه عتیقه. کلی ذوق کردم که ازشون خوشش نمیاد. اما گفته بود دو تای آخری خوشگلن. خوب چرا چشمش اونا رو نگرفته تا الان. خوب هرکسی که بود لااقل از اینکه با اینا بره مسافرت خوشحال میشد یعنی نرمالش این بود اما مهران چرا این جوری نبود برام عجیب بود. بهش گفتم:
_"مهران یکم داری ببو بازی درمیاری. آخه موقعیت به این خوبی بابا ننه هه راضی داداشه راضی خودشون دارن به زور میبرنت. فکر میکنم مامانه واست خیالاتی داشته باشه. تا یکی از دختراشو بهت نندازه ول بکنت نیست.
مهران داشت میترکید از خنده. گفت:
_" نه بابا اینا خیلی راحتن برام مثل خواهرامن. جوریه که من میرم اونجا با همه دست میدمو روبوسی میکنم. این جوریام نیست. "
_" خره، تو به اونا میگی خواهر اونا که به تو نمیگن برادر، مگه مغز خر خوردن. پسر به این خوبی جوون، خوشگل، خوش قیافه، پولدار
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 6
soori
soori
1397/01/14 - 10:46 توسط موبایل
#سوگند
#قسمت_بیست_و_هفتم

گرفتم خوابیدم. فردا صبح رفتم دانشگاه. ساعت 10 امتحان داشتم. رفتم یکم با بچه‌ها رفع اشکال کردیم و رفتیم سر جلسه. امتحان بدی نبود. اما زیادم راضی نبودم. یه کوچولو سخت بود. منتظر موندم تا بقیه هم امتحانشونو بدن و بیان بیرون بعد همه با هم برگشتیم خونه. گرفتم خوابیدم که بعد بیدار شم درس بخونم. فکر کردم که شب باید بیدار بمونم چون در طول ترم اصلا این درسو نخونده بودم. یه درس عمومی بود. استادشم سر کلاس بیشتر صحبتهای دیگه میکرد تا درس دادن. ساعت 3 مامانم بیدارم کرد گفت دارم میرم بیرون. گفتم باشه.
خواستم دوباره بخوابم دیدم دیگه خواب از سرم پریده. از دست مهران شاکی بودم. یعنی چی؟ اگه من sms نمیدادم اونم حالمو نمیپرسید. یه sms دادم که ازش گله کنم.
_" سلام حال شما.یعنی رفتی مسافرت باید همه رو فراموش کنی؟ زنگیدن پیشکش یه sms که میتونستی بدی. من sms ندم تو هم نمیدی دیگه؟"
_" سلام من که نمیدونم تو چه موقعیتی قرار داری که sms بدم یا بزنگم. اما تو چه طور هر وقت که بیکار میشی یاد ما میکنی من باهات قهرم."
واقعاً که دست پیش گرفته بود که پس نیوفته. حرف خودمو به خودم پس
دیدگاه 1 دیدگاه لایک 6
صفحات: 2 3 4 5 6 آخرین صفحه
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.198.103.13