دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 146 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
29121 امتیاز
عضو ويژه
1367-03-23
زن - مجرد

دنبال کنندگان

165 نفر

طرفداران

146 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

soori
soori
تا قسمت ۲۵ رو بخونید بقیه داستان رو بعد از تعطیلات نوروز ادامه میدم
شاد و خوش و سلامت باشید دوستان
7 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیست_و_پنجم

_"صدای من با قیافم خیلی فرق میکنه. ترجیح میدم یه صدا بمونم چون تأثیرش بیشتره. ولی هر جور دوست داری. من حرفی ندارم." ...
_" چیه مگه خیلی خوشگلی که از قیافت تعریف میکنی؟"
_" اتفاقاً قیافم معمولیه. قیافه خیلی برات مهمه؟"
_" خوبه قیافت معمولیه. من که قیافم مسخرست. اگه ببینی فکر کنم سکته کنی میخوای واست تجسم کنم؟
کپل،کچل، بیریخت. لنگو یه چشمم جاش خالیه دماغ دراز لب افتاده و باد کرده یه پا دراز یه پا کوتاه یه دست کج تازه یه شصتم ندارم. بسه یا بازم بگم فکر می کنم تا الان سکته کرده باشی دیگه نیازی به دیدن نیست درسته؟"
خیلی برام جالب بود. کنجکاوی داشت خفم میکرد. نمیدونستم چه شکلیه اما فکر میکردم داره چاخان میکنه یعنی تابلو بود. داشتم از خنده میمردم.
_" نه تازه جالب شده باید خیلی باحال باشی خوشم اومد. در ضمن قیافه اصلًا مهم نیست آدم با قیافش که زندگی نمیکنه. اخلاق و اعتماد مهمه."
_" درسته الان این حرفو میزنی بعد نظرت عوض میشه اگه یکی بیاد خواستگاریت اول به قیافش نگاه میکنی اونجاست که معرفت و صادق بودن معنی نداره میفهمی اینا همش حرفه."
_" مرد نباید خو
6 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیست_و_چهارم

خیلی یه دفعه و ناگهانی بود. نمیفهمیدم چی شده ولی یه فکر اومد تو ذهنم یعنی همش بازی بود؟ اگر بازی نبود میتونست بهم خبر بده. چندان براش مشکل نبود.
اون کی بیدار شده بود خطشم فروخته بود. یه دفعه کجا رفت. اصلًا سر در نمی‌آوردم. یعنی اومده بود که فقط اذیت کنه و بره. اعصابم خورد شده بود. کلی فکر عجیب و غریب تو ذهنم بود. اینقدر فکر بود که نمیخواستم به هیچکدومشون حتی نگاهی بکنم هر کدوم به تنهایی باعث سر دردم میشد. گوشیمو گذاشتم روی سکوت و گذاشتمش توی اتاقم. در اتاقمو بستم و از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم به درس خوندن. سعی میکردم که اصلًا سمت اتاقم نرم تا به گوشیم نگاه نکنم. باورم نمیشد که مهران بی‌خبر رفته باشه. اما یه جورایی با خودم تکرار میکردم که این یه بازی مسخره بود.
خودمو مشغول کردم. تا اینکه بابام اینا اومدن و ناهار خوردیم. بعد ناهار همه میخواستن بخوابن منم رفتم تو اتاقم.
روی تخت دراز کشیدم و مشغول درس خوندم شدم.
وسط درسم از اتاق رفتم بیرون که آب بخورم و بیام یکم طول کشید وقت برگشتنم دیدم دو تا مسیج دارم. نگاه کردم یه شماره مال خط تهران به نظر خیل
7 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیست_و_سوم

خلاصه بعد از کلی حرف زدن خداحافظی کردیم آخه دیگه مامانم اینا پیداشون میشد و باید شام میخوردیم. گوشیم روی سکوت بود. منم رفتم از اتاق بیرون. بعد از شام که اومدم توی اتاقم دیدم سه تا sms برام اومده که همشون مهران بودن.
_" یه جوک بگم؟"
_" جواب ندادی یادم رفت."
_" جواب نده اشکالی نداره. حتماً سرت شلوغه خوش باشی."

_" تلافی میکنی؟ ببخشید تو اتاق نبودم. مامانم اینا اومده بودن و داشتن به خواهرم زنگ میزدن. اگه جوکت یادت نرفته بگو. زودتر تا فراموش نکردی باز."
دیدم جواب نمیده گفتم حتماً ناراحت شده. یهsms متنی براش فرستادم تا مثلًا از دلش در بیارم اما تحویل نگرفت.
گفتم خوب هر وقت بخواد خودش sms میده. حسابی تو فکر بودم. اصلًا از ذهنم خارج نمیشد. همش بهش فکر میکردم. شب وقتی میخواستم بخوابم براش یه sms دادم.
_" میدونم خونوادتو خیلی دوست داشتی. من نمیتونم کاری بکنم. محبت اونا چیز دیگه‌ایه. ولی خوشحال میشم منو به خواهری بقبولی تا کمکت کنم."
گرفتم خوابیدم. فکر نمیکردم جوابمو بده. از این sms منظوری نداشتم. فقط فکر کردم اگه جای خواهرش باشم میتونه باهام راحت‌
7 لایک:
soori
soori
سلام دوستای گل پارتای بعدشم بزارم یا وقت نکردید بخونید اخه ممکنه چند روزی نتونم پارتای دیگه بزارم
6 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیست_و_دوم

من که اصلًا سرمایی نبودم خودمو چسبوندم به بخاری و خوابیدم. موقع شام بیدارم کردن اونقدر خسته بودم و سردم بود که نای غذا خوردنم نداشتم. فقط زوری غذا خوردم و یه کمک کردم تا زودتر بریم خونه. کلی بیخوابی داشتم که میخواستم جبران کنم.
فردا صبح برای مهران یه sms تشکر میزدم تا دوباره ازش تشکر کنم.
صبح ساعت 9:40 براش sms زدم و گفتم:
- "سلام. خوبی؟ میخواستم دوباره تشکر کنم واقعاً زحمت دادم. نمیدونم چه طوری جبران کنم. به موقع رسیدم یکم دیگه تو این کوچه‌ها میموندم مقتول میشدم."
هرچی صبر کردم دیدم جواب نداد. زنگیدم دیدم گوشیش خاموشه. گفتم این همیشه روزا خوابه شبا بیداره پس چه جوری میره سرکار. ولش کردم و رفتم سر درسم. یکم درس خوندم و ناهار خوردم. ساعت 4 براش sms زدم و گفتم:
- "سلام خوبید؟ مثل اینکه دیشب خیلی خوش گذشته بهت. خوشحالم که دوستایی داری که با اونا خوشحال میشی. دیدی زندگی زیادم بد نیست. خوش بگذره."
عجیب بود بازم جواب sms منو نداد. نگران شدم. از طرفی گفتم شاید خیلی خوشه که نمیتونه جواب منو بده. یه کم صبر کردم. اما نزدیک ساعت 7 دیگه منفجر شدم. دوباره sms داد
5 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیست_و_یکم

خجالت کشیدم. آخه آدم توی شهر خودش گم میشه. روم نمیشد بگم آره. اما چی کار می‌کردم. ضایع بود. حرفمو شنیده بود. از طرفی شاید می‌دونست که من الان کجام. اگرم نمی‌گفتم وقتی که از کسی آدرس می‌پرسیدم می ‌فهمید.
گفتم: "آره، مثل اینکه گم شدم. نمی‌دونم کجام یا کجا دارم میرم. نمی‌دونم چی شد. داشتم درست می‌رفتم اما یهو از اینجا سر درآوردم."
گفت: "از کجا آمدید و کجا می‌خواید برید؟"
گفتم: "از کوچه‌ی روبروی خیابون اومدم تو. باید مستقیم می‌رفتم اما راه نداشت منم اومدم راست که بعد بپیچم اما نمی‌دونم این راسته چرا تموم نمیشه."
مهران:"نباید میومدید راست. باید می‌رفتید چپ. حالا اشکال نداره. همین راهو اونقدر برید تا برسید به آخرش. من بهتون میگم کجا برید."
منم همون کارو کردم. رفتم تا رسیدم به آخرش یه دوراهی بود یکی راست و یکی چپ.
گفتم: "حالا چی؟ من اصلًا اینجاها رو نمیشناسم. اصلًا کجا هستم؟"
مهران: "رسیدید به دو راهی؟"
گفتم:
_"آره"
مهران: "خوب سمت چپتون یه پتوفروشی داره. سمت راستتون یه سوپر مواد غذایی."
یه نگاه به سمت چپ و راستم کردم دیدم آره واقعاً همین مغازه‌ها هستن
6 لایک:
صفحات: 2 3 4 5 6 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.81.71.68