دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
آفلاین 146 لایک
soori


اطلاعات

سایر اطلاعات
soori
29121 امتیاز
عضو ويژه
1367-03-23
زن - مجرد

دنبال کنندگان

165 نفر

طرفداران

146 نفر

بازديدکنندگان پروفايل

توضیحات
vip

مدال های کاربر

کاربر ايما عضو رسمي کاردان عضو فعال حرفه اي عضو ويژه

کد QR شخصی

فروشگاه شارژ ایما

soori
soori
#سوگند
#قسمت_بیستم

فهمیده بودم. منظورش به من بود. داشت متلک میگفت. خندم گرفته بود. بهش گفتم: _"آخه من نه، شما بگید. من یه دختر ساعت 9 شب شال و کلاه کنم از جلوی ننه باباهه رد بشم بگم ببخشید شما از جاتون تکون نخورید من میخوام برم بیرون با یکی قرار دارم میخوام برم خودمو بکشم. اونوقت به نظر شما اونا میذاشتن من از در خونه پامو بیرون بزارم؟ باباهه با کمال لطف و محبت میگفت عزیزم لازم نیست تو این وقت شب بری بیرون اونم با یه پسر غریبه بری خودتو بکشی. بیرون نرفته من خودم تو رو میکشم تا زحمتت کمتر بشه. تازه گناهم نمیکنی واسم خودکشی هم روش نیست. این بهتره. آخه من چه جوری میومدم بیرون خودمو بکشم. شما بگید. تازه من از مردن صرفه نظر کردم. کلی کار هست که میخوام انجام بدمشون که اگه بمیرم نمیشه."
_"کار بسیار خوبی میکنید. منم از مردن پشیمون شدم میخوام برم واسه بچه‌های یتیم یه کاری بکنم."
_"خوبه. واقعاً خوشحال شدم. ولی اگه قراره همه چیزتونو بدید به اونا خودتون چیکار می کنید؟ خودتون کجا زندگی میکنید؟"
_"خب منم پیش اونا. دولت یه اتاق بهم میده منم با اونا زندگی میکنم."
داشت میخندید. منم خندم گرفت
6 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_نوزدهم

بلند شدم حاضر شدم. صبحانه هم نخوردم. با بابا رفتم دانشگاه. دیروز باز به دوستم گفتم زود بیاد درس بخونیم البته این یکی دیگه از دوستام بود بین ما 4 تا دوست صمیمی فقط 2 نفر این درسو گرفته بودن. درست مثل روز قبل یک ساعت حرف زدیم بعد رفتیم سراغ درس. انصافاً بیشتر از دیروز خوندم اما بازم یکمی از درسم موند. اتفاقاً توی امتحان بیشتر از این قسمت که نخونده بودم سؤال اومد. سر امتحان یه چیزایی نوشتم که فکر میکنم استاد موقع تصحیح ورقه‌ام کلی خندیده باشه. نصف چیزایی که نوشتم از خودم در آوردم. مثلًا یه سؤال داشت که اصلًٌا نمیدونستم چیه همین جوری از روی اسمش چرت و پرت نوشتم.
ساعت 11 تا 12 و 1 هر کار کردم smsهام فرستاده نمیشد. سیستم دوباره مشکل پیدا کرده بود. نمیتونستم به هیچکس sms بدم. اعصابم خورد شده بود. بعد از امتحان هرچی سعی کردم با sms به مهران خبر امتحانمو بدم نشد. میخواستم با دوستام برم خرید. آخه تولدم بود و بابام گفته بود برو هر چی میخوای بخر. به شهر که رسیدیم قرار بود جزوه‌ی یکی دیگه از دوستامو بهش بدم. وقتی اومد توی هوای سرد فقط یه مانتو پوشیده بود و زودی اومده بود
5 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_هجدهم

یعنی چی این پسره چرا اینطوری بود. داشتم ناز میکردم فکرکرده دارم فحش میدم. اصلًا چش بود من که همچین چیزی نگفته بودم از خودش در میاورد. چقدرIQ بود.
_" من گفتم برو بخواب چرا حرف تو دهنم میزاری؟ الان smsمو دوباره میفرستم. چه زودرنجی هستی."
_"منتظرم."
دوباره sms رو فرستادم و منتظر جوابش شدم.
_" خب جای من که نیستی."
_"آره نیستم تو که میتونی مشورت کنی. در ضمن وقت کردی آخرشم بخون آقای مهران."
مهران:" چشم حتماً میخونم سؤال کردم نزدیک 700 میلیون ساختش هزینه داره ولی من حسابم 200 بیشتر نیست."
_" تو میخوای چیکار کنی؟ به نظر من که میدونم اصلًا برات مهم نیست این کارت اشتباهه. از طریق sms نمی تونم بگم چرا. الان میگی به تو چه. پس فضولی بسه."
_" آخه چه فضولی اگه دوست نداری خب sms نده."
_" وای تو چقدر زود ناراحت میشی. یه sms تا آخر نخوندی بعداً اینو میگی. آخه چند تا sms بفرستم تا منظورمو کامل برسونم؟ من که بیخیال خواب شدم."
_" باشه شرمنده که مزاحم خوابت شدم. بهتره بخوابی فردا با هم صحبت میکنیم."
_" خواهش میکنم. من دارم درس میخونم تو بخواب که صبح تو راهی. موا
3 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_هفدهم

یه دفعه دلم گرفت. احساس کردم داره ازم دور میشه. نمیدونم چرا دوست نداشتم بره.
_"کی میخوای بری تهران؟ چرا یهو؟ منم دوست داشتم ببینمشون اما نمیدونم کجان. نمیدونم تصمیمت درسته یا نه ولی اینکه به فکر اونا هستی خیلی خوبه."
_"ساعت 4 بیدار میشم حرکت میکنم. خیلی دوست داشتم که تو این سفر تنها نباشم اما خب سعی میکنم خوابم نبره چون از خواب متنفرم خیلی نامرده خونوادمو همین نامرد گرفت... اما!"
_"یعنی چی مگه روز رو ازت گرفتن؟ خب بخواب صبح برو یا ظهر برو. نمیشه 4 حرکت نکنی؟ اصلًا باید حتماً فردا بری؟ چقدر عجله داری؟"
نمیخواستم بره اونم اون وقت صبح میترسیدم و نگران بودم. ای کاش میشد نره. ای کاش یه چیزی منصرفش میکرد. اما چی نمیدونم. ای کاش میتونستم بهش بگم نرو و اونم گوش بده اما من چه حقی داشتم که بهش بگم نرو. خب بهم میگفت به تو چه من میخوام برم تو چیکار داری؟
_ "آخه قرار گذاشتم با وکیلم ساعت 8 باید تهران باشم."
_"اوکی! همیشه اینقدر زود تصمیم میگیری و زود عمل میکنی؟ کاش بیشتر فکر میکردی. مواظب باش. الانم بخواب که صبح باید بیدار شی. راستی تو پژو داری؟"
این سؤالو برای
4 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_شانزدهم

داشتم دیونه میشدم اما ظاهراً از دستم عصبانی بود و جوابمو نمیداد و من به جوابش نیاز داشتم تا آروم بشم.
_" جواب بده لطفاً. اگه کار داری مزاحمت نمیشم. خوش بگذره."
_"خیلی ازت شاکیم بی‌معرفت به خاطر تو یک ساعت منتظر شدم دعا کردم، نذر کردم میخواستم نزدیکت باشم تا بتونی به خودت بیای و امتحانتو خوب بدی مرسی از اینکه درکم کردی. من دارم میرم امام‌زاده تا نذرمو بجا بیارم ولی خیلی ناامیدم کردی. مطمئن باش که خوشی تو زندگی من وجود نداره."
خیلی خجالت کشیده بودم . کلی هم تعجب کرده بودم. حرف آخرش جیگرمو آتش زده بود. آخه اصلًًٌا نمیخواستم اذیتش کنم اونوقت اون یه همچین فکری کرده بود. با خجالت گفتم:
_"واقعاً ممنونم. تو از کی اومدی؟ بهتر نبود که به من میگفتی؟ اصلًا راضی نبودم که این همه زحمت بکشی. چه جوری جبران کنم؟ نمیدونم چی بگم. معذرت."
نمیدونستم چی کارکنم. ازم ناراحت بود و جوابمو نمیداد. منم زبونم بند اومده بود اصلًا فکرشو نمیکردم یه همچین کاری بکنه. میخواستم یه جوری از دلش دربیارم و سر لطفش بیارم.
_" آقای مهران از دستم ناراحتید؟ من که معذرت خواستم. من که چیزی نگفتم
5 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_پانزدهم

ساعت 2:20 گوشیمو دستم گرفتم و گفتم یکم از استرسم کم کنم. Sms زدم به مهران و گفتم:
_"سلام خوبی؟ داره اشکم درمیاد. دو ساعت دیگه امتحان دارم هنوز تموم نکردم. هر چی هم که خوندم یادم رفت تازه خوابمم میاد. امتحان فردا رو هم نخوندم."
از امتحان امروزی میگذشتیم، حالم حسابی گرفته بود آخه فردا هم یه امتحان داشتم که حتی یه بارم جزوشو نگاه نکرده بودم. همچین غصه‌م گرفته بود که نگو. دوباره شروع کردم ادامه درسو خوندن. یه ده دقیقه‌ی بعد جواب Sms منو داد. نوشته بود:
_"نگران نباش. وقتی رفتی سر جلسه یه نفس راحت بکش و هر چی میدونی بنویس. خدام کمکت میکنه. بعد امتحان دو ساعت بخواب بعد بشین درس بخون."
خوب گفته بود ولی اگه میخوابیدم دیگه تا صبح بیدار نمیشدم. مدلم این جوری بود. به خواب کم قانع نبودم.گفتم:
_"آخه تا 6 امتحان دارم. امتحان فردامم ساعت 1 شروع میشه. چی کار کنم؟ وای مامانی مدد. دارم سرگیجه میگیرم. همه‌ی آیه‌ها قاطی شده. Help."
دیگه جوابمو نداد. حتماً دید با چه دختر پاچه‌گیری طرفه. بالاخره با کلی استرس رفتم سر جلسه. سؤال‌ها کم بودن و نسبتاً خوب با اینکه یکمی قاطی کرده
8 لایک:
soori
soori
#سوگند
#قسمت_چهاردهم

جالب بود. داشت چیزای جدیدی میگفت. یعنی واقعاً به زندگیش امیدوار شده بود و نمیخواست خودشو بکشه. برام عجیب بود. زیادم مطمئن نبودم که دیگه فکر خودکشی رو نکنه. اما همینقدر که قول داده بود، خوب بود.
احساس خوبی داشتم. احساس آدمی که کار مهمی رو کرده. یه احساس خوب داشتم. نمیتونم وصفش کنم.
_"یعنی تو دیگه نمیخوای خودتو بکشی؟ خوشحالم. من وضو گرفتم. تو این کتاب کلی چیز راجع به حال تو نوشته. میگه تو گمراهی، اگه از رحمت خدا مأیوس بشی."
_" نه من میمونم برای خودم. برای تو و خیلی چیزهای دیگه. یکم سخته که بخوام کارکنم یا اینکه برم یه جای خیلی خیلی کوچکتر از خونم اما خودم خواستم. میدونم منظور خدا هم همین بود که تا الان طعم سختی رو نچشیدم و باعث شده که خودمو فراموش کنم. تمام کسایی که از دست دادم فقط خواست خودش بود که منم پذیرفتم و میخوام به همه کمک کنم تا هر وقت که منو دیدن منو سرلوحه خودشون قرار بدن و منو تحسین کنن. حالا میفهمم منظور دریا از این کارش چی بود. دیروز برای اولین بار احساس کردم که دریا داره واسم گریه میکنه. چون نمیخواست منو قربونی کنه. واقعاً از کار خدا کسی نمیتو
8 لایک:
صفحات: 3 4 5 6 7 آخرین صفحه
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.81.71.68