دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
مثل تمامِ وقتـ هایے کـﮧ سرماخورده بودم و لج مے کردم

کـﮧ دلم یخ دربهشت پرتقالی مے خواهد یا پیراشکےِ چرب و چیلےِ پُرکالباس؛

اما مامان فقط یک جملـﮧ مے گفت: "برات خوب نیست!"

و من محکوم بودم بـﮧ آرام نشستن.

مثل شب امتحان فیزیک کـﮧ ویرم مے گرفت ، پنجاه صفحـﮧ ے آخرِ "برباد رفتـﮧ" را از زیرِ ده تا کتاب تست و جزوه بخوانم ،

و بابا یک دفعـﮧ پیش دستےِ میوه بـﮧ دست مے آمد توے اتاق و از همان نگاه هاے عاقل اندر سفیهش تحویلم مے داد ،

کـﮧ یعنے "فهمیدم ؛ الکے جلدِ مشکے را قایم نکن زیرِ پنج مَن برگـﮧ ے سفید!"

و من گُر مے گرفتم

و وقتے مے رفت دوباره شروع مے کردم بـﮧ خواندن و سردرآوردن از عاقبتِ اسکارلت اوهاراےِ لجبازتر از خودم!

تهِ دلم مے دانستم اینکـﮧ شب امتحان نهایے ، بیفتم دنبالِ رمانتیک بازے هاے یک دخترِ کله شق، ممکن است گند بزند بـﮧ نمره ام!

اما حسِ کنجکاوے لعنتے ام مے چربید بـﮧ تمام معادلـﮧ هاے حل نشده ے دینامیک و استاتیکِ تلنبار شده روے هم.

+CM..



[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
امضا: ❥...
1395/10/18 - 17:35 در گروه ...شَبہآےِ تآ هَمیشـہ... · شناسه پست: 10578864 · گزارش تخلف

لایک شده توسط 33 کاربر

دیدگاه کاربران برای این پست
┆ XxAηGеlxX ┆



هفت سالم بود که یک شب از شدتِّ دندان درد ، گریه کردم تا صبح



بعد ترش رفتیم کلینیک و دندانم پر شد



مامان تمامِ بیسکوییت هاے شکلاتے و ویفرهاے توت فرنگے و آدامس هاےِ صورتےِ



پولو را گذاشت توی بالاترین طبقه ے کابینت آشپزخانه و بعد هم گفت:



"این جور خوراکیا برات خوب نیستن ، بزرگ نمی شی! دندوناتم خراب مے شن"



حالا اما نوزده سالم شده ، قَدَّم مے رسد هر چندتا بیسکوییت که دلم



مے خواهد بردارم از تویِ کابینتِ بلند ،



اما مسئله این است که دیگر آن شوقِ ملسِ کودکانه براے کشف دست نخوردگے هایِ کابینت،همراهم نیست.



همین چند شب پیش که با مامان نشسته بودیم پشتِ میز توے آشپزخانه،



پرسیدم:



"چرا هنوزم خوراکیا رو مے ذارے تو کابینت بلنده؟! الان که دیگه بزرگ شدیم ما!"



گفت:" نمے دونم ، عادت کردم شاید!"



و من خندیدم و به این فکر کردم دوازده سال است ،



هیچ کدام از دندان هایم خراب نشده!



بعدترش بغض کردم چون "تو"



هم درست مثلِ تمامِ آن ویفرهاے توت فرنگے و رمان هایِ کلاسیک و خیال بافی هایِ محضِ پانزده سالگے ،



برایم خوب نیستے!



و من نمے توانم بگذارمت توے بلندترین طبقه ے کابینت و درش را ببندم؛



نمے توانم خودم را گول بزنم



چون خیلی وقت است قَدَّم بهت مے رسد،



قَدَّم خیلے وقت است مے رسد



امّا دستم ؛



انگار هیچ وقت...!

1395/10/18 - 17:41 ·
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.156.32.65