دیجیتال ویترین اشتراک VIP
سالها بعد وقتی دیگر سروسامان گرفته ای،
وقتی همسرِ یک زن و پدرِ یک فرزند شده ای ...
شاید دخترت یک روز در سنِ نوجوانی اش از تو بخواهد برایش کتابی بخری که داستان های ساده و غم انگیزی داشته باشد؛ و هی اصرار،اصرار،اصرار....
نمیدانم پدرِ خوبی هستی؟ مَرحمِ دخترت هستی؟یا نه...ولی شاید با اصرارِ زیاد راضی بشوی برایش آن کتاب را تهیه کنی...
وقتی با دخترت به کتاب فروشی میروی ناگهان دخترت بیاید یک کتاب در دستش باشد و بگوید پدرجان من این کتاب را میخواهم...و تو نگاهی به کتاب بیندازی...با دیدنِ اسمم بر روی جلدِ کتاب لرزی بیوفتد به جانت...
تعجب دارد؟؟؟بله که دارد...
حتما برای توجیهِ خودت میگویی هرکسی از راه رسید برای خودش کتابی چاپ کرد...
اما دخترت که اصرار میکند همین را بخری برایش زبانت را لال میکند و قدرتِ بیانِ کلمات را از دست میدهی...
بالاجبار برایش میخری...
وقتی یک شب اتفاقی از درِ اتاقِ دخترت رد میشوی صدای هق هقَش کلافه ات میکند اما بر روی منطقِ همیشگی ات ترجیح میدهی وارد اتاق نشوی...
شبِ روز بعد هم با این صدا مواجه میشوی،دیگر تاب نمی اوری و واردِ اتاق میشوی...
-باباجون چته؟چرا گریه میکنی؟
امضا: پــ...ـاییز میشوم✧ و مےبــارم ∵ همــچون بـ...ــاران هاے پـ...ــاییزے ⇄ ←بے دعــوت ... ←نـــاگهانے ... ←زود گـــذر ... ←←ســـرد ... ☜اما زیبـــا !√❥
1395/11/23 - 21:52 · شناسه پست: 10616964

لایک شده توسط 20 کاربر

مشاهده دیدگاه ها صرفا برای کاربران عضو مقدور میباشد
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.81.150.27