دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
#سوگند
#قسمت_سی_و_چهارم

دیگه از خواهش کردن خسته شده بودم. ولی باید میدونست که چرا بهش نگفتم نرو. یه بار وقتی میخواست بره تهران بهش گفتم دوست ندارم بری. ای کاش نمیرفتی. اما اون جوابی بهم نداد انگار که اصلا نشنیده. وقتی آخر حرفاش دوباره گفتم چرا باید فردا زود بری تهران فقط گفت با وکیلم قرار دارم باید هفت اونجا باشم. دیگه بهش نگفتم نره سفر چون فکر میکردم مثل اون بار یا جوابمو نمیده یا میگه به تو چه ربطی داره. من به خودم این اجازه رو نمیدادم که ازش بخوام نره اما با تمام وجودم فریاد میزدم مهران تنهام نزار. اما حیف که نفهمید و نشنید، هیچ وقت. نه اون شب نه شبای دیگه.
_" مهران اگه اون موقع بهت نگفتم نرو چون فکر میکردم این حق رو ندارم که ازت این خواهشو بکنم چون فکر میکردم برات ارزشی ندارم مثل الان."
مهران:" دلم خیلی گرفته. الان میخوام باهات صحبت کنم ولی این بغض لعنتی نمیزاره. میخوام گریه کنم اما اشکام باهام یار نیست.
دارم به وجود خدا شک میکنم. فکر میکنم وجود نداره. دلم میخواست الان مادرم پیشم بود. میرفتم تو آغوشش گریه میکردم. اینقدر که بمیرم. حتی پدرم نیست که دست روی سرم بکشه بگه آخه پ

1397/01/22 - 16:06 توسط موبایل · شناسه پست: 10909854 · گزارش تخلف

لایک شده توسط 9 کاربر


دیدگاه کاربران برای این پست
soori

حتی پدرم نیست که دست روی سرم بکشه بگه آخه پسر مگه ما مردیم که تو این جوری میکنی. دیگه هیچی برام مهم نیست. میخوام این بغضو بشکونم حتی بدون مادر."

نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. داشتم گریه میکردم .واسه مهران، واسه تنهایش، واسه مشکلاتش واسه‌ی خودم که یکی مثل مهران و دوست داشتم، واسه اینکه مطمئن نبودم که دوستم داره، واسه این که نمیتونستم الان که بهم احتیاج داره پیشش باشم و واسه خیلی چیزای دیگه... اشکام سیل شده بود و روی گونه‌هام سر میخورد نمیتونستم جلوشونو بگیرم.

هر چی هم به مهران زنگ میزدم همون پیغام مسخره که مشترک در شبکه نیست رو میداد. یه بار بهش گفتم گوشیش این پیغامو میده. بهم گفت خودم کاری میکنم که نتونن باهام تماس بگیرن هر کس کارم داره میتونه sms

بده. مثل تو اگه بخوام جوابشو میدم. میخوای گوشیمو درست کنم ببینی؟ بعد گوشیش رو قطع کرد. 30 ثانیه بعد بهش زنگ زدم بوق آزاد میخورد. دیگه اون پیغام نمیومد اما جواب گوشیمو نمیداد یعنی گوشیشو برنمیداشت.

گوشی که قطع شد. خودش زنگ زد. گفتم چرا گوشی رو برنداشتی. گفت اگه بر میداشتم که میرفت تو پاچت. دلم می خواست الان گوشیش درست بود اصلا مهم نبود که آخر ماه که پول تلفنم زیاد بیاد. باباهه دمار از روزگارم درمیاره. فقط میخواستم باهاش حرف بزنم. همین.

_" مهران میخوام حرف بزنم میشه گوشیتو درست کنی؟ اگه سر سوزن برات ارزش دارم نگو نه منم باهات گریه میکنم فقط باهام حرف بزن."

مهران:" اگه میشه فراموشم کن."

فراموشم کن چه جمله راحتی. اما برام قابل هضم نبود. بعدها خیلی سعی کردم که به حرفش گوش کنم. خیلی سعی کردم که فراموشش کنم اما... همیشه به یادش بودم. سعی میکردم انکارش کنم سعی میکردم به خودم بگم همش یه بازی بود اما مهران برام واقعی‌تر از هر چیزی بود. اما حیف، حیف که هیچ وقت اینو نفهمید یا نخواست که بفهمه.

_"نمیشه، نمیشه، نمیتونم. میدونی اون شب چی به روز من آوردی؟ تا صبح اشک ریختم. صبح چشمام باز نمیشد. فکر نمیکردم برگردی. ولی هر روز یه sms میزدم برات. فکر نمیکنم هیچ کدومشون بهت رسیده باشه. هیچ وقت واسه کسی این قدر زار نزده بودم. مهران. لطفاً میخوام باهات صحبت کنم. الان."

مهران برام زنگ زد.

زنگ زد و با هم حرف زدیم. صداش خسته بود. خیلی خسته. من از اون بدتر بودم. هنوز صدای ضبط شدش تو گوشیم هست. هروقت که دلم خیلی براش تنگ میشه میزارم گوش میکنم عین حرفای اون روزشو مینویسم.

1397/01/22 - 16:07 توسط موبایل·
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.167.243.214