دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
#سوگند
#قسمت_سی_و_پنجم

هنوز صدای ضبط شدش تو گوشیم هست. هروقت که دلم خیلی براش تنگ میشه میزارم گوش میکنم عین حرفای اون روزشو مینویسم.
بهم گفت که اون اول گفت دوستم داره. حیف که هیچ وقت نفهمید که چقدر این کلمه برام ارزش داشت. حیف که هیچ وقت نفهمید چقدر در حسرت این کلمش بودم. همیشه میگفت که از کارام باید بفهمی برام ارزش داری، برام مهمی، که دوست دارم. اما اون چرا نفهمید؟ چرا نفهمید که من یه دخترم، یه دختر حتی اگه از عشق کسی مطمئن باشه به این که از دهنش بشنوه که دوسش داره نیاز داره. یه زن حتی اگه بدونه شوهرش عاشقشه دلش میخواد که همیشه و هر روز بهش بگه که دوسش داره. اما اون نمیدونست. هیچ وقتم نفهمید که چقدر به این کلمش و اطمینانی که این کلمش بهم میداد نیاز داشتم. به اعتماد بنفسی که این کلمه بهم میداد نیاز داشتم. به این که بدونم براش مهمم نیاز داشتم اما هیچ وقت نفهمید. هیچ وقت. زنگ زد:
_"الو سلام خوبی؟"
مهران:" سلام نه. من همین جوری هستم. خب"
_"اگه نمیخوای بگی چی شده اشکالی نداره"
یه آه کشید که دلم آتیش گرفت.
مهران:" چی بگم؟ بگم که چی شده؟"
_"آره"
مهران:"که برگشتم؟ خب دلم تنگ شده ب

1397/01/22 - 16:08 توسط موبایل · شناسه پست: 10909857 · گزارش تخلف

لایک شده توسط 10 کاربر

دیدگاه کاربران برای این پست
soori

مهران:"که برگشتم؟ خب دلم تنگ شده برگشتم."

یه خنده‌ی تلخ کردم.

_" برای چی میخوای خودتو بکشی؟"

مهران:" من؟ من یه همچین حرفی زدم؟"

_"آره"

مهران:" من گفتم میخوام خودمو بکشم؟ فکر نکنم."

_" نگفتی میخوام خودمو بکشم گفتی میخوام بمیرم."

خندید. ولی من داشتم گریه میکردم. به فین فین افتاده بودم.

مهران:" چیه؟ مریضی؟"

_" نه مریض نیستم."

مهران:" چرا داری سرما میخوری. مریضی."

_"نیستم. الان نیستم. حالت خوبه؟"

مهران:"چند بار سؤال میکنی؟"

_" نمیدونم همیشه همین جوریم. هر وقت که نمیدونم چی باید بگم میگم حالت خوبه؟" خندید.

مهران:" حالت خوبه؟"

_"مرسی"

یکم صبرکردم بعد یه دفعه گفتم:

_"اون شب چت بود؟"

مهران:" کدوم شب؟"

_" یه مسافر، دم رفتنی، اون جوری صحبت میکنه؟ یا sms میده؟"

مهران:"خب دلم نمیومد برم."

_"خب نمیرفتی."

مهران:" خب دیگه اونام اصرار داشتن که بیام، بریم. از این طرفم کسی نبود که بگه نرو."

_" کی باید بگه نرو، خودت باید میگفتی."

مهران:"آهان. خب درسته. نبود دیگه."

داشتم گریه میکردم. بغضم ترکیده بود. گفتم:

_"ای کاش نمیرفتی."

مهران:" چی؟"

_" میگم ای کاش نمیرفتی. تا الان به خاطر حرف کسی اینقدر ناراحت نشده بودم. که اون شب ناراحت شدم. تا صبح، اصلا نتونستم بخوابم."

مهران:" من چه حرفی زده بودم که ناراحت شدی؟"

_" به خاطر خودم که ناراحت نشده بودم که"

مهران:"خب چی گفتم بگو."

_"ولش کن. همیشه همین جوری. باید داروی تقویت حافظه بخوری. همه چیزو فراموش میکنی."

مهران:"نه فراموش نمیکنم. الان این قدر چیز تو مغزمه که یادم نمیاد چی گفتم."

_" هیچی ولش کن"

مهران:"چرا ولش کن؟"

فکر کردم گفته چی رو ولش کن واسه همین گفتم:

_"این که گفتی رو ولش کن."

مهران:"خب میدونم میگم چرا ولش

کن."

_" این که نمیخواستی بری. این که رفتی بهشت زهرا. اینا مهم بود. یعنی اینا باعث شد که تا صبح بیدار بمونم."

مهران:"چرا مگه اولین بار بود؟ من که هر چهارشنبه میرفتم که."

_"بهشت زهرا آره ولی این که نمیتونستی

بری و میترسیدی خیلی مهم بود."

مهران: "آره میترسیدم. البته خب شاکی هم نیستم. چند وقت پیش از دست خدا شاکی شدم البته این ترس و تو وجودم آورده بود یا یه دلهره رو داشتم که نرم به خاطر همین میتونستم نرم."

_"چرا رفتی؟"

مهران:"خب دیگه"

_"چرا؟ اینقدر مهم بودن؟"

مهران:"گور پدرشونم کردن. اینا این قدر مهم بودن؟ خب به خاطر اینکه خودت گفتی، گفتی برو خوش بگذره."

احساس گناه میکردم یعنی واقعاً به خاطر حرف من رفته بود. من چه میدونستم اینا این جورین چه میدونستم یه بلایی که نمیدونم چیه سرش میارن.

_"فکر کردم خوب..."

مهران:"نه ببین خودت گفتی."

_"خب فکر کردم باهاشون راحتی. فکر کردم بهت خوش میگذره فکر کردم اگه بری حال و هوات عوض میشه فکر کردم اگه بری بهتر میشی فکر کردم روحیت عوض میشه. من چه میدونستم."

مهران:"منم نمیدونستم."

_"ببخشید شاید باید بهت میگفتم نرو ولی فکر کردم اصلا مهم نیست که بهت بگم نرو."

مهران:"چرا؟ اول دوست داشتنو مثل اینکه من گفتم."

_"فکر کردم شاید این قدر مهم نباشم که بهت بگم نرو."

مهران: "نه بیشتر به خاطر چیز بود..."

_" به خاطر چیز بود؟"

مهران:"همون مادرش خوب، خوب رفت همه‌ی کارا رو خودش انجام داد، خودش بلیط گرفت خب اگه دم فرودگاه بهش میگفتم نه دیگه..."

_" دیدی فایده نداشت."

مهران: "نه فایده چرا نداشت. بهانه‌ای نداشتم که نرم، اگه به فرض میگفتی نرو میتونستم بگم همون موقع یکی زنگ زد، خب زنگ میزدی میگفتم یکم صحبت کن بعد میگفتم چی شده، چی شده، وای وای چه اتفاقی افتاده؟ باشه خودمو میرسونم."

خندم گرفت چه داستان جالبی درست کرده بود. ولی ای کاش بهش عمل میکردیم اما حیف. حیف که در حد یه داستان مونده بود...

1397/01/22 - 16:09 توسط موبایل·
hamid

سلام.

نخسته و خوب باشید. وممنون.

من دنبالشم. بدونید وقت میخواد

1397/02/2 - 15:55 ·
soori

سلام

ممنونم از لطفتون حمید اقا

بله درسته الان قسمت چند هستید؟

1397/02/2 - 16:14 توسط موبایل·
hamid

خواهش..

رومنمیشه بکم.

22

1397/02/2 - 19:01 ·
soori

خخخخخخ

اشکالی نداره خوب حتما سرت شلوغه

1397/02/3 - 15:16 توسط موبایل·
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.162.224.176