دیجیتال ویترین اشتراک VIP
[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]

تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ،

صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،

باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ،

و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ،

با دلم میگفت

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی . . .

[لينک فقط براي اعضا قابل مشاهده مي باشد]
امضا: Instagram : ali.darvish.zadeh
1397/01/26 - 02:39 · شناسه پست: 10911660  ملـפבے سـکـ ـפ تــ ــ

لایک شده توسط 22 کاربر

مشاهده دیدگاه ها صرفا برای کاربران عضو مقدور میباشد
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.198.52.82