دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
#سوگند
#قسمت_سی_و_ششم

خندم گرفت چه داستان جالبی درست کرده بود. ولی ای کاش بهش عمل میکردیم اما حیف. حیف که در حد یه داستان مونده بود.
_"ببخشید پس تقصیر من شد."
مهران:"که چی؟ نه بابا. خب دیگه خواستن توانستنه."
مهران:" به نظرت یه چیزی بگم؟"
_"بگو"
مهران:" نه میترسم ناراحت بشی."
_" بگو ناراحت نمیشم. قول میدم که ناراحت نشم."
مهران:" اون موقع که بهت گفتم فراموش کن چرا فراموش نکردی؟ تو مگه منو دیدی؟"
_"نه"
مهران:"خب ندیدی دیگه."
_"فکر نمیکنم این قدر..."
مهران:" این قدر چی؟"
_"نمیدونم شاید من با بقیه فرق دارم. شاید هر کس دیگه جای من بود این قدر بهش فکر نمیکرد. ولی من نمیتونستم بی‌تفاوت باشم."
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"چی؟"
مهران:" من میدونم فکرت چیه"
_"فکرم چیه؟"
مهران:"فکرت اینه که مثلا اگه بخوای منو تنها بزاری مثلا من کاری دست خودم میدم."
خندم گرفته بود. چه فکر مسخره‌ای میکرد. دیونه هنوز نفهمیده بود دوسش دارم. فکر میکرد دارم ترحم میکنم بهش. احمق. حرصم گرفته بود. با لبخند بهش گفتم:
_"یعنی این قدر بچه‌ای؟"
مهران:"خب صبر کن. نه. بچه که بهش نمیگن. یا اینکه بخوای به یکی کمک کنی خب..."
_" به

1397/02/15 - 12:43 · شناسه پست: 10922072 · گزارش تخلف

لایک شده توسط 9 کاربر

دیدگاه کاربران برای این پست
soori

مهران:"خب صبر کن. نه. بچه که بهش نمیگن. یا اینکه بخوای به یکی کمک کنی خب..."

_" به کی کمک کنم؟"

مهران:" نه مثلا میخوای بهم کمک کنی به یک دلیلی تصورت فقط همینه. پشت تلفن یا با sms یا با صحبت میخوای مثلا منو به زندگی امیدوار کنی. زندگی کنم. آره."

دیگه داشتم بلند بلند میخندیدم. واقعاً که. اگه تمام حرفاشم راست بود باید میفهمید، باید میفهمید که اگه دلم میخواد زنده باشه و زندگی کنه، اگه دلم میخواد به زندگی امیدوار بشه به خاطر علاقه‌ایه که بهش دارم. زنده بودن و لذت بردن از زندگی آرزویی بود که براش داشتم. از ته قلبم.

مهران:"الان تو داری میخندی یا داری گریه میکنی؟"

_"فرقی نداره"

مهران:"آخه یاد یه فیلمی افتادم."

_" میگه خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است راست میگن."

مهران:" دیدی فیلمرو پسره میخنده بعد میگه نه دارم گریه میکنم."

_" تا حالا برات پیش نیومده یکی این جوری برای کسی مهم بشه؟"

مهران:" ام....نه."

_" خب من اولیشم."

مهران:" اولیشی؟"

_"آره خیلی خنگ بازیه؟"

مهران:"یه چیز بگم؟"

_"بگو"

مهران:" این حرفو یه نفر بهم گفته بود."

_"که چی؟"

مهران:" همین حرفو."

_"که خیلی خنگ بازیه؟"

مهران:"نه"

_" که یه نفر این جوری مهم بشه؟"

مهران:"آره"

_"نمیخوای بگی کی؟"

مهران:"چرا؟"

_"کی؟"

مهران:"همون کسی که به خاطرش پا شدم اومدم"

_"به خاطر کی اومدی؟"

مهران:"خب خودت اولین بار این حرفو زدی دیگه."

خندیدم و گفتم:

_"خب چرا اینقدر میپیچونیش."

مهران:" میپیچونم؟"

_"آره"

مهران:"خب خودت گفتی خوشت میومد که همه رو بزاری سرکار."

_" دیگه خوشم نمیاد."

مهران:"دیگه خوشت نمیاد؟ چرا؟"

_" درس عبرت شده برام. دست بالای دست زیاده."

زد زیر خنده و گفت:

_" هنوز به درجه استادی نرسیدی."

_"آره"

یه دفعه دوتایی با هم و ناخودآگاه آه کشیدیم.

مهران:" تو چرا آه میکشی؟"

_"چیه من نمیتونم از زندگی شاکی باشم؟ تو چرا آه میکشی؟"

مهران:"خب آه کشیدن واسه ما به قول

معروف دیگه عادت شده مثل نفس کشیدن."

_" گفتم بهت میخوام خواهرت باشم گفتی نمیخوام. گفتی نه خواهر میخوام نه مادر میخوام، نه برادر و نه پدر."

مهران:"خب"

_" الان میخوام دوستت بشم. میخوام بهت کمک کنم. نه نمیخوام بهت کمک کنم میخوام تو به من کمک کنی."

مهران:"چه کمکی از دست من برمیاد؟ فقط کمکی که از دستم برمیاد واسه تو انجام بدم میدونی چیه؟"

_" چیه؟"

مهران:"خب به خاطر این که فهمیدم تو این مدت خیلی داغون شدی. ناخواسته یا خواسته اتفاقاتی پیش اومده که الان فکرتم مشغول شده. واسه کسی ناراحت میشی، نگران میشی. میتونم همه‌ی این چیزا رو از سرت رفع کنم."

_"نه"

مهران:"چی؟"

_" نه"

مهران:"مگه قرار نیست که بهت کمک کنم."

_" نه ببین..."

مهران:" تو مگه غیر از من ناراحتی داشتی؟ نداشتی که."

_"چرا داشتم"

مهران:"اونایی که تو گفتی تو همه‌ی زندگی‌هاست."

_"نه تو میتونی... نمیدونم. شاید تو بیشتر بتونی به من کمک کنی."

مهران:"گفتم که کمک من اینه دیگه..."

_"نه. اصلا نمیخوام بهم کمک کنی."

مهران:"چرا میخوام کمک کنم."

_" نمیخوام"

داشت لج میکرد باهام. جملشو با یه لجاجت بچه‌گانه میگفت هرچی هم میگفتم نمیخوام دوباره میگفت میخوام کمک کنم. مثل این بچه‌ها که بهشون میگی نمیخواد تو تمیز کردن اتاق کمکم کنی. اما اون با اصرار میگه میخوام کمک کنم. حالا کمکی هم نمیتونه بکنه‌ها فقط بیشتر اتاقو بهم میریزه.مهران درست مثل اون بچه شده بود. خندم گرفت. زدم زیر خنده. اونم نتونست جلوی خودشو بگیره. شروع کرد به خندیدن. ای کاش میفهمید که چقدر خنده‌هاشو دوست دارم. ای کاش میفهمید که خنده‌هاش چقدر بهم آرامش میداد. ای کاش...

مهران: "پس تو بهم کمک کن."

_"چی کار کنم؟ از سرت رفع شم؟"

آروم شد...

1397/02/15 - 12:45 ·
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.162.224.176