دیجیتال ویترین
اشتراک VIP
#سوگند
#قسمت_سی_و_هفتم

آروم شد. بعد با یه حالتی گفت:
_"نه."
یه دفعه گفت:
_"رفتی دیدی اون آهنگی رو که بهت گفتم؟"
یادم اومد. منظورش رو فهمیدم. اون شبی که داشت میرفت. بهم گفت یه خواننده هست که شبیه منه. اگر خواستی قیافه‌ی منو تجسم کنی برو فلان آهنگو ببین. خوانندش شبیه منه. اون شب ندیدم. اما فرداش دیدم. قیافش جالب بود البته همچین تمیز و مرتب ابروهاشو ورداشته بود که من در تمام طول اهنگ فقط محو ابروهاش شده بودم. یه چیز دیگه فهمیدم. یارو قدش 1.70 و 1.75 بود اما مهران گفته بود که قدش 1.80، 1.85 میشه.
_"آره. دیدمش."
مهران: "خب قیافمو تصور کردی؟"
خواستم شوخی کنم:
_"پسره قدش کوتاه بود."
مهران: "خب قدش کوتاه بود. قیافشو گفتم، نگفتم تیپش."
_"آره آخه همش داشت ناله میکرد آهنگش غمگین بود. واسه همین زیاد قیافش معلوم نبود و توجه نکردم."
مهران: "فقط به قدش توجه کردی."
_"چرا به ابروهاشم که چقدر خوشگل برداشته بود..."
مهران: "ابروهاشو برداشته بود اون جوریه. ابروهای من که برنداشتم خوشگل تره."
_"آره خب"
مهران:"خب دیگه. خب داشتی میگفتی..."
داشتم میخندیدم .دوباره خودش گفت:
_"چی کار باید بکنم که کمکت کنم؟"
_"ن

1397/02/15 - 12:46 · شناسه پست: 10922074 · گزارش تخلف

لایک شده توسط 9 کاربر

دیدگاه کاربران برای این پست
soori

_"چی کار باید بکنم که کمکت کنم؟"

_"نمیدونم. میشه وقتی از زندگی سیر شدم منو به زندگی امیدوار کنی؟ چون از اون آدمایی هستم که خیلی تلقینیم."

مهران خندید و گفت:

_"وای پس بدتر از منی. آره؟"

_"شاید."

دوباره آه کشید. شاید آه کشیدن گاه و بیگاهمو از اون یاد گرفتم. نمیدونم. اما الان وقتی از ته دل آه میکشم انگار سبک میشم. انگار غصه‌هام کمتر میشه. نمیدونم شاید مهرانم آه میکشید تا شاید یکم از درد دلش کم بشه.

_"بدتر از خودت ندیده بودی."

مهران:"نه"

_"حالا میبینی."

مهران:"سعی میکنم نبینم. میشنوم."

_"میشنوم. خوبه."

مهران: "چرا نباید به زندگی امیدوار باشی شما؟ هان؟"

_"خب دیگه."

یه دفعه داداشم اومد پشت در اتاق و در زد. گفتم گوشی. بعد رفتم با کلی قربون صدقه رفتن دکش کردم بره کلی عزیزم، قربونت برم گفتم تا خر شد بره بیرون. وقتی گوشی رو

برداشتم گفتم:

_"الو، الو، ببخشید."

مهران:"یه جوری باهاش برخورد میکنی که انگار بچه‌ست."

_"خب بچه هست دیگه. مگه فکر کردی چند سالشه؟"

مهران:"واسه خودش مردیه دیگه."

_"کلاس پنجمه."

مهران:"داداشته؟"

_"آره، پس پسر همسایه ست اومده دم اتاقم؟"

مهران:" میگم این جوری صحبت کردنا مال بچه‌ی یک ساله ، دو سالست نه پنجم."

_"نه با اینم باید این جوری صحبت کنی وگرنه آروم نمیشه."

مهران:"خب، میفرمودید."

_"خب چی میگفتم."

مهران:"ببین، این تماسی که گرفتم فقط به خاطر این بود که خودت خواستی."

_"آره فهمیدم."

مهران:"گفتم قبل از اینکه برم مسافرت"

_"خب"

مهران:"صدامو بشنوی نگی مهران چقدر بیمعرفت بود."

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم. یعنی میخواست دوباره بره مسافرت؟ یعنی بازم؟ این دفعه کجا؟ چرا اومده بود که بخواد بره؟ باورم نمیشد. با یه حالت ناباورانه و ناراحت و گرفته گفتم:

_"تو میخوای بری مسافرت؟"

مهران:"آره"

_"کجا؟"

مهران:"همون جا"_

"همون جا کجاست؟"

مهران:"مسافرت. مگه تا حالا نرفتی مسافرت؟"

_"چرا ولی کجا؟"

یه دفعه به خودم اومدم. احساس کردم نباید ازش سؤال کنم. من زیادی داشتم تو کاراش دخالت میکردم. اون وظیفه نداشت که به من بگه که اصلا میخواد بره مسافرت چه برسه به این که بگه کجا.

واسه همین گفتم:

_"ببخشید که سؤال کردم. به من ربطی نداره."

مهران:"چرا؟ به تو ربطی نداره نمیگم بهت دیگه."

یه جوری گفت که انگار از اینکه گفتم به من ربطی نداره ناراحت شده منم بهش گفتم

_" همینه که نمیگی کجا. یعنی به من ربطی نداره."

مهران:"میگم ربطی نداره که نمیگم بهت. تو نزاشتی بگم دیگه."

_"یعنی میخوای بگی؟"

مهران: "نگم؟"

_"میشه بگی؟"

با یه حالت که از ته دلم میومد بهش گفتم میشه بگی؟ فکر میکنم کاملا فهمید که چقدر دلم میخواد بدونم واسه همین خندید.

مهران:"بگم بهت؟"

_"آره اگه میشه؟"

مهران:"همون جا."

_"همون جا کجاست؟ میخوای برگردی؟ میخوای برگردی پیش اونا؟"

مهران:"اونا؟ پیش اونا؟"

کلافه شده بودم داشت منو میپیچوند با یه حالت گریه‌ای گفتم:

_"پس کجا میخوای بری."

مهران:"میخوام برم پیش خونواده‌ام. خودت گفتی بگو."

گیج شده بودم. با یه حالت خنگی گفتم:

_"کجا میخوای بری؟"

مهران:" میخوام برم پیش خونوادم."

_"خونوادت کجان؟"

سؤالم همچین بهش برخورد که با یه حالت تحکم گفت:

_"خونوادم کجان؟ یعنی تو واقعاً نمیدونی خونوادم کجان؟"

ساکت شدم. میدونستم که اونا کجان. اما اونا که مرده بودن. منظورش چی بود یعنی میخواست بمیره؟ چون این تنها راهی بود که میتونست بره پیش خونوادش. گفتم:

_"یعنی چی این حرف؟"

مهران:"ببینم واقعاً نمیدونی خونوادم کجان؟"

با یه حالت تمسخر گفتم:

_"اطراف شهر؟"

مهران:"خب اطراف شهر که هستن. خب."

_"یعنی چی این حرف که داری میزنی؟"

1397/02/15 - 12:48 ·
طراحي و اجرا: MyParsi.com
جامعه مجازي ايـــما يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 54.162.224.176